تبليغاتX
بهاییت=حامیان شیطان

جمعه بیست و دوم آبان 1388

توبه نامه باب

كارگزاران استعمار برنامه خروج و ادعاي «سيدعلي محمد باب» را به دقت طراحي كرده بودند و چون در روايات شيعه آمده است كه هنگام ظهور حضرت مهدي (عج) گروهي از مردم خراسان به رهبري يك روحاني و با پرچم هاي سياه به ياري آن حضرت خواهند آمد، عوامل سفارت روس پس از زنداني شدن سيدعلي محمد باب در قلعه چهريق ماكو، يكي از كارگزاران خود به نام ملاحسين بشرويه را به خراسان فرستادند و او در روستاهاي آن منطقه شايع مي ساخت كه حضرت صاحب الزمان ظهور كرده است و همگي بايد با اسب و شمشير و پرچم هاي سياه به ياري او بشتابيد و برخي از مردم ساده دل روستايي آن ايام كه ظلم و جور اربابان و حكام و ستم جاري در اركان حكومت قاجار و ملوك الطوايفي بعد از صفويه تا آن ايام و زد و خوردهاي خانمانسوز مدعيان سلطنت بعد از كريمخان زند و ظلم و كشتار آغا محمدخان قاجار و جنگ هاي ايران و روسيه و پيروزي كفار يعني روسيه تزاري را از علائم ظهور حضرت مي دانستند، براي اينكه در شمار ياران نخستين حضرت مهدي (عج) باشند، از يكديگر سبقت مي جستند و به سرعت آماده مي شدند و مركب و شمشير و غذاي مختصري براي بين راه برمي داشتند و دسته دسته به ملاحسين بشرويه مي پيوستند تا براي نجات «سيدعلي محمد باب» ابتدا به پايتخت و سپس به آذربايجان بروند.
خبر هجوم روستاييان خراساني موجب هراس شاه قاجار و درباريان شد و باعث گرديد تا به سرعت گروهي بزرگ از سربازان حكومتي را همراه با توپ و تفنگ و مهمات آتش زاي جنگي به جانب خراسان گسيل دارند. سرانجام گروه سربازان حكومت و روستاييان خراساني در نزديكي قصبه بسطام- حوالي شاهرود كنوني - با يكديگر برخورد كردند و سربازان حكومتي با برتري خاصي كه از نظر تجهيزات جنگي داشتند، به قلع و قمع روستاييان پرداختند.
پس از اين زد و خورد خونين و بروز بلوا و آشوب در نقاط مختلف كشور، بنا به پيشنهاد ميرزاتقي خان اميركبير سيدعلي محمد باب را از قلعه چهريق به تبريز آوردند و ناصرالدين شاه كه در آن موقع وليعهد بود دستور داد تا جلسه اي با حضور علماي آذربايجان تشكيل شود و نيز فرمان داد تا براي بررسي و شناخت بهتر عقايد «باب» او را به حضورش بياورند و از وي خواست تا با علماي حاضر در اين جلسه - كه اكثراً از پيروان فرقه «شيخيه» بودند - مناظره نمايد.
ناصرالدين ميرزاي وليعهد گزارشي از اين جلسه براي پدرش محمد شاه قاجار فرستاده كه در آن آمده است:
«قربان خاك پاي مباركت شوم. . . اول حاج ملامحمود پرسيد مسموع مي شود تو مي گويي من نايب امام زمان هستم و بابم و بعضي كلمات گفته اي كه دليل بر امام بودن، بلكه پيغمبري توست. (باب) گفت: بلي، حبيب من، قبله من، من نايب امام هستم و باب امام هستم و آنچه گفته ام و شنيده اي راست است و اطاعت من بر شما لازم است. . . به خدا قسم كسي كه از صدر اسلام تاكنون انتظار او را مي كشيد منم. . . بعد از آن پرسيدند از معجزات و كرامات چه داري؟ گفت اعجاز من اين است كه از براي عصاي خود آيه نازل مي كنم و شروع كرد به خواندن اين فقره: بسم الله الرحمن الرحيم، سبحان الله و القدوس السبوح الذي خلق من السموات و الارض كما خلق هذا العصا آيه من آياته(او) اعراب كلمات را به قاعده نحو غلط خواند و تأ سماوات را به فتح خواند. گفتند مكسر بخوان آنگاه و الارض را مكسور خواند. اميرارسلان عرض كرد اگر اين قبيل فقرات از جمله آيات باشد، من هم توانم تلفيق كرد و عرض كرد: «الحمدالله الذي خلق العصا كما خلق الصباح و المسأ». باب بسيار خجل شد. بعد از آن مسائلي چند از قصه و ساير علوم پرسيدند و جواب گفتن نتوانست. چون مجلس گفتگو تمام شد، جناب شيخ الاسلام احضار كرد و باب را به چوب مضبوط زده و تنبيه معقول نموده و توبه كرد و بازگشت و از غلطهاي خود انابه و استغفار كرد و التزام پا به مهر سپرد كه ديگر از اين غلطها نكند. امر، امر همايون است. . . »(10)
بر اساس مدارك و نوشته هاي موجود در پايان اين مجلس «سيدعلي محمد باب» كه تاب مجازات را نداشت، دست از ادعاي خود كشيد و توبه نامه اي رسمي به خط خود نوشت.
از توبه نامه پا به مهري كه ناصرالدين شاه در گزارش به پدرش محمدشاه ياد مي كند نشاني در دست نيست اما يك نامه از «علي محمد باب» به ناصرالدين ميرزا وليعهد باقي مانده كه اصل آن در كتابخانه مجلس شوراي ملي است. (11) متن اين نامه كه گروهي آن را توبه نامه باب مي دانند به اين شرح است:
«فداك روحي الحمدالله كما هو اهله و مستحقه كه ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر كافه عباد خود شامل گردانيده. بحمدالله ثم الحمدلله كه مثل آن حضرت را ينبوع رأفت و رحمت خود فرموده كه به ظهور عطوفتش عفو از بندگان و تستر بر مجرمان و ترحم بر ياغيان فرموده. شهدالله من عنده كه اين بنده ضعيف را قصدي نيست كه خلاف رضاي خداوند عالم و اهل ولايت او باشد. اگر چه بنفسه وجودم ذنب صرف است ولي چون قلبم موفق به توحيد خداوند جلّ ذكره و نبوت رسول او (ص) و ولايت اهل ولايت اوست و لسانم مقر بر كل ما نزل من عندالله است، اميد رحمت او را دارم و مطلقاً خلاف رضاي حق را نخواسته ام و اگر كلماتي كه خلاف رضاي او بوده از قلمم جاري شده، غرضم عصيان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را و اين بنده را مطلق علمي نيست كه منوط به ادعايي باشد، استغفرالله ربي و اتوب اليه من ان ينسب الي الامر و بعضي مناجات و كلمات كه از لسان جاري شده دليل بر هيچ امري نيست و مدعي نيابت خاصه حضرت حجت الله عليه السلام را محض ادعاي مبطل و اين بنده را چنين ادعايي نبوده و نه ادعاي ديگر، مستدعي از الطاف حضرت شاهنشاهي و آن حضرت چنانست كه اين دعاگو را به الطاف و عنايات بساط رأفت و رحمت خود سرافراز فرمايند، والسلام»(12).
پس از اين ماجرا باب را دوباره به زندان برگرداندند. اما عوامل استعمار دست از تلاش خود برنمي داشتند و همه جا با رواج اين شايعه كه امام زمان ظهور كرده ايجاد بلوا و آشوب مي كردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
10- «كشف الغطأ» اثر ميرزا ابوالفضل گلپايگاني، صص 204-201، به نقل از بهائيت در ايران.
11- در كتاب بهائيان نوشته سيدمحمد باقر نجفي صفحه 224، در مورد اين توبه نامه چنين آمده است: «آنچه مسلم است، صورت اصلي دستخط علي محمد شيرازي، درقاب عكسي، در سالن قديمي كتابخانه مجلس شوراي ملي آويزان بوده است. مطلعان و كساني كه به كتابخانه مجلس رفت و آمد داشته و دارند، اذعان مي دارند كه خود صورت دستخط علي محمد شيرازي را كه در قاب عكسي در سالن كتابخانه مجلس شوراي ملي آويزان بوده، كراراً ديده اند و در زمان مسؤولان وقت، آن را برداشته، به كجا برده و يا تحويل داده اند، معلوم نيست! مؤلف اين كتاب درآبان 1353، تحقيقات جامعي در كتابخانه مجلس شوراي ملي به عمل آورد ولي مسؤولان از توبه نامه مذكور اطلاعي نداشتند و از آنجايي كه احتمال داده مي شد در صندوق كارپردازي مجلس گذارده شده باشد، كوشش به عمل آورد تا به محتويات صندوق مذكور، دستيابي پيدا كند. ولي بعدها معلوم شد كه توبه نامه در صندوق كارپردازي موجود نيست!. . از آنجايي كه صاحب اصلي اين سند، ملت ايران مي باشند، مي بايست تحقيق و بررسي هايي از مسؤولان كتابخانه در سنوات مختلف خاصه در سال هاي 1315 به بعد صورت پذيرد، تا از سند مذكور اطلاع دقيق و يا در صورت اثبات مفقود شدن آن پرده ها از يك دستبرد جنايتكارانه بالا رود و نقشه هاي زعماي بهائي ايران به عنوان خدمت به كتابخانه مجلس و در لباس كتابدار و مسؤول كتابخانه معلوم همگان گردد!. . . »همچنين نورالدين چهاردهي در صفحات 89 و 90 كتاب «بهائيت چگونه پديد آمد»، چاپ دوم تابستان 1369، كه توسط چاپ و انتشارات آفرينش منتشر شده مي نويسد:
«در كتاب بيان الحق تأليف سيدعباس علوي، توبه نامه سيدباب را تأييد كرده است» وي در ادامه مي نويسد: «در ايام محمدرضا]ي[ مخلوع در ميدان بهارستان اغتشاشي بر پا، بهائيان مجلس را به آتش كشيده كه توبه نامه سوخته شود خساراتي وارد آمده اما توبه نامه محفوظ ماند» و در صفحه 178 كتاب در مورد وضعيت فعلي اين سند مي نويسد: «ارباب كيخسرو در ايامي كه در كرمان به سر مي برد به معلمي اشتغال داشت و همسر دوم وي از خاندان بهائي بود. در اوقاتي كه در مجلس شوراي ملي بود بهائيان با وي تماس گرفته و حاضر شدند مبلغ دوازده هزار تومان كه در آن سنوات ثروت معتنابهي بود به ارباب كيخسرو داده و اصل سند توبه نامه باب را كه در صندوقي در كتابخانه مجلس مضبوط بود ابتياع كنند و خيلي اصرار و سماجت كردند بر ما معلوم نيست علت استنكاف ارباب ]كيخسرو[ به چه سبب بود. فرمان مشروطيت و نطق افتتاحيه مظفرالدين شاه نيز در جعبه اي در كتابخانه مجلس محفوظ است ]كه[ فرمان مشروطيت به خط قوام السلطنه است. در زماني كه رياست مجلس به عهده مهندس رياضي بود استاد بوذري كه از اساتيد به نام خط است احضار و به وي گفت توبه نامه باب مفقود شده است، استاد نشانه صندوقي را داد و پس از آوردن صندوقچه توبه نامه باب در آن موجود بود كه اكنون نيز در كتابخانه مجلس جمهوري اسلامي نگهداري مي شود و آقاي حائري كه مردي دانشمند و متدين و از خاندان علماي بزرگ تشيع است، بيش از ديگران صلاحيت رياست كتابخانه مجلس را دارا مي باشد و آثار ارزنده در فهرست كتب خطي كتابخانه منتشر ساخته است».
12- به نقل از كتاب قائميت مرحوم «محمد تقي شريعتي» و نيز كتاب گوشه هاي فاش نشده اي از تاريخ، چند «چشمه» از عمليات حيرت انگيز كينياز دالگوركي، جاسوس اسرارآميز روسيه تزاري، يادداشتهاي كينياز دالگوركي، انتشارات كتابفروشي حافظ، سيدابوالقاسم مرعشي، ص .45


13:29 | منتظر |

جمعه بیست و دوم آبان 1388

ما دوباره به کوری جشم دشمنان اقا امام زمان کارمون را شروع میکنیم.

باعرض سلام خدمت همه دوستان

چندوقتی بود که وقت نمیکردم به وبلاگم سربزنم وبه روزش کنم اماازامروزقول میدم که هرروز وبلاگ را به روز کنم ومطالب جدید وتازه بذارم.....


13:6 | منتظر |

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386


خداوندا.................................
آتشی بر جانم افتاده..................
.................و دردی در دلم........
بر آنم ..................................
....بر آنم...............................
.......تا آبی از برای این آتش.........
..........تا مرحمی بر این درد.........
.............تا آرامی بر این جان بیابم.
................بار خدایا یاریم کن.......
....................یاریم کن.............


12:59 | منتظر |

شنبه نهم تیر 1386

دستورات متعالی؟!!!!!!!

    در اين قسمت به گوشه ای از دستورات متعالی باب و بها (پيغمبرانی که ادعا مي کردند تعاليمی متعالی و مطابق با درک و فهم و نيازهای جديد بشر امروزی نازل نموده اند) می اندازيم:

      در اينجا ليستي از دستورات مدرن اين گروه را براي عصر مدرن امروزي باز هم از منابع اصلي ايشان مي آورم و همينجا همه علماي بیت العدل آنها را (كه البته كلمه علما براي يك گروه سياسي ورشكسته اصلا صحيح نيست) به مناظره فرا ميخوانم. مرد باشيد و بياييد مناظره كنيد، هيچ پيش شرطي هم ندارم. و اما دستورات بهائیت كه احتمالا نسل جديدشان اجازه ديدن آنرا نداشته اند:

      دستور اول از كتاب اقدس و نيز در تاييد همان دستور كه در كتاب بيان آمده بود: دختر دهاتي مهريه اش 19 مثقال نقره و دختر شهري 19 مثقال طلا است! اين دستور متمدنانه ريشه در ادعاي برابری انسانها و نیز وحدت عالم انسانی دارد در اين دين دارد، با اين تفاوت كه حتي بين دو دختر شهري و دهاتي تفاوت بين طلا و نفره فرض گرديده است!

      يك مورد ديگر را ببينيد كه در همين كتاب اقدس ميرزا حسينعلي مينويسد: اگر كسي به دختري زنا كرد جريمه او نه مثقال طلاست و حال آنكه زناي محصنه (كه بدتر هم هست)، حكمي ندارد. خنده آور تر اینکه جناب عباس افندی (عبد البها) که تحصصش در اصلاح و تفسیر احکام ناقص و خرابکاریها و اغلاط پدرش بود ( و به عقیده برخی نویسندگان بدون اگر وی نبود امروز از بهائیت هیچ اثری نبود!) در اصلاح این حکم ناقص و جهت خالی نبودن عریضه چنین میگوید که: کسی که زنای محصنه کند حکمش این است که: "فاقد روح انسانی" است!!!

      ديني كه در جايي مراجعه به طبيب حاذق را مقرر داشته، در تناقضگويي آشکار كه در صفحه سيصد و بيست و سه كتاب بيان فارسي آمده استعمال دارو را مطلقا حرام اعلام كرده است. جوانان بهايي يادشان باشد اگر پدرشان يا مادرشان در حال مرگ هم بودند حق مصرف دارو را ندارند در عین حال حتما به پزشک حاذق مراجعه نمایند!

      وقتی صفحه چهل و نه کتاب مقدس بیان (عربی) نوشته علیمحمد باب را میخواندم به این آیات مقدس و متعالی برخورد کردم که باعث بهت و حیرت من از اوج مفاهیم متعالی در آیات این کتاب مقدس بود: "سوار گاو نشويد و شیر خر نخوريد" ... "تخم مرغ را قبل از پختن به جايی نزنيد که می شکند و ضايع می شود. ما تخم مرغ را روزی نقطه اولی قرار داديم، شايد شما شکر کنيد."!! قطعا اين آيات متعالی که نشانه اعجاز در کتاب بيان عربی می باشد کلام خداست و کل نيازهای جامعه متمدن جهانی را بر طرف نموده است!!.

      و بشنويم از دستور ميرزا عليمحمد در صفحه دويست و هشتاد و شش كتاب بيان فارسي كه نظافت بدن را اينگونه تکلیف ميكند كه "ميتوانيد (در نسخه اوليه: بايد) هر فردي حد اكثر در هر دوازده يا چهارده روز يكبار موي كل بدن خود را كه بگيرد و سپس تمام بدن را با حنا رنگ كند!"  البته كل بدن شامل سر و صورت هم هست! ما كه حرفي نزديم، فقط خواهش ميكنيم اين دستور را اگر نميخواهيد عمل كنيد به ساير اديان هم نسبت ندهيد. در اسلام اصلا چنين دستوراتي نيست كه موي همه بدن را بزنيم!

      در كتاب اقدس جناب خدا (میرزا حسینعلی) فقط زن پدر را براي ازدواج حرام كرده و براي سايرين حكمي ندارد، و آنچه حكمي ندارد و ممنوع نشده حلال است. پسران بهايي ميتوانند با خيال راحت با خواهر و مادر خود ازدواج كنند و مطمئن باشند كه خلاف دين عمل نكرده اند و اگر بهاالله خداست هيچ ايرادي بر آنان نخواهد گرفت. البته اگر تا حالا اين مورد را امتحان نكرده ايد که متاسفانه شواهد خلاف آنرا نشان می دهد! مغالطه هم نکنید و نگویید بقیه ازدواجها قبل از بهائیت هم حرام بوده (در اسلام) و لذا احتیاجی به گفتن نداشته چون ازدواج با زن پدر هم در اسلام حرام بود! ضمنا نمیتوانید ادعا کنید که بهائیت در دورانی آمده که مردم با عفل خود میفهمیدند که ازدواج با خواهر و مادر حرام است چون مردم میدانند که زن پدر هم مادر است و مطمئنا با عقلشان می فهمند که با مادر ازدواج نکنند. پس دو حالت پیش می آید: یا حکم ناقص است و یا حکم بی فایده است. البته احتیاج به استدلال هم نداشت: کپی شناسنامه حد اقل 200 بابی و بهائی را که پدر و مادر قیل از ازدواج خواهد و برادر بوده اند در دست داریم. مناظره کنید نشانتان می دهیم.

      و بشنويد از درگيری های این خدايان با اهل بيت خود! کسانی که با شعار صلخ عمومی وحدت عالم انسانی و دهها شعار عوام فريبانه ديگر برای نجات جامعه بشری اعلام ظهور نموده اند در کتب خويش به يکديگر القابی را نسبت می دهند که شايسته شئونات خدايی آنها و شعارهای اساسی شان مخصوصا شعار "صلح عمومی" نبوده است: از خطابه مشهور بها الله که در آن برادر خويش را الاغ معرفی نمودند بسيار شنيده ايد. در الواح وصايای عبد البها نیز وی برادرش را که با او در جانشينی پدر رقابت داشت با کلمات: "سگ، خوک، سوسک، کلاغ، روباه، کرم خاکی، خفاش و پشه" توصيف نموده است. اين در حالی است که خود را "بلبل و طاووس" معرفی می نمايد. در کتاب مائده آسمانی نیز خطاب به يحيی ازل وی را حرامزاده را بکار می برد. البته برادرش نيز اين کلمات رکيک را بی پاسخ نگذاشته و وی را "گوساله و الاغ دو پا" می خواند. اميدوارم پيغمبران و خدايان آينده اين فرقه از ميان مردمان با فرهنگ تر و ترجيحا شمال شهر انتخاب شوند تا مشکلات اين چنينی پیش نيايد!

      اشراق خاوری نیز در کتابش به نقل از شوقی افندی می نويسد: "همسر دوم باب مورد دست درازی يحيی ازل قرار گرفت و چون او را نپسنديد، وقف مريدانش کرد." این بود آئین و ديانت متعالی بهائیت!!!

       در كتاب اقدس جناب خدا!!! (حسينعلي) و كتاب بيان خداي قبلي!!! (عليمحمد) از اين احكام مترقي زياد است، فقط كافي است كه بگذارند بخوانيد و يادتان باشد روز مناظره هم بياوريد چون اگر ما آورديم شما قبول نميكنيد و ميگوييد كتب در دست مسلمانان تحريف شده است!


21:43 | منتظر |

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386

چگونگي پيدايش فرقه بابيت و بهائيت در اعترافات جاسوس روسيه تزار کنیاز دالگورکی

تلاش دشمنان بشريت در به انحراف كشيدن بني آدم از صراط مستقيم امري واضح و بديهي در طول تاريخ است اما اين تلاش‌ها از كجا سرچشمه گرفته و از چه راه‌هايي در باغستان پرطراوت زندگي انسان‌ها نفوذ و درخت‌هاي سرسبز فطرت و فضيلت فرزندان آدم عليه‌السلام را دسته دسته مي‌خشكاند و آن‌ها را هيزم جهنم مي‌كند، امري پيچيده و مبهم است كه توسط دشمن قسم خورده انسان يعني شيطان لعين طراحي و توسط پيروان او اجرا مي‌شود. "كينياز دالگوركي" نام جاسوس زبردستي است كه از سوي پادشاهي روسيه تزاري (قبل از شوروي كمونيستي سابق) در كشور ايران و سپس عراق مشغول به كار بوده و پس از سقوط اين رژيم اعترافاتش توسط اتحاديه جماهير شوروي سابق در مجله "الشرق" به چاپ مي‌رسد اين اعترافات نشان مي‌دهد كه يك جاسوس زبردست چگونه به ميان مسلمانان آن هم مسلمانان شيعه در ايران و عراق نفوذ كرده و مكتب انحرافي بابيت و بهائيت را بنيان مي‌گذارد و اين طرح تنها يكي از هزاران نقشه طراحي شده توسط شيطان براي دور نمودن بشر از امامان معصوم خصوصاً حضرت بقية الله ارواحنافداه مي‌باشد با هم اين اعترافات را كه در كتابي با نام "كينياز دالگوركي" توسط "مؤسسه فرهنگي دارالمهدي و القرآن الكريم" حسينيه كربلائي‌هاي اصفهان منتشر شده و آقاي "حيدر بهرمن" آن را ترجمه كرده است و ما مطالب آن را در هفت قسمت ارائه می دهیم قسمت اول “ورود به ايران” در ژانويه‌ي سال 1834 ميلادي در حالي كه مردم از بيماري وبا و از قحطي و گراني‌اي كه باعث مرگ تعداد زيادي از آنان شده بود رنج مي‌بردندوارد تهران شدم در ابتدا به عنوان مترجم در سفارت روس مشغول به كار شدم اما به دليل اين‌كه فارغ التحصيل مدرسه‌ي دارالفنون و دانشكده‌ي افسري و از قبول‌شدگان رشته‌ي حقوق و علوم سياسي وزارت امور خارجه بودم و اين رشته مخصوص كساني بود كه تأييد و سفارش دانشكده‌ي افسري شامل حال آن‌ها مي‌شد و علاوه بر آن آشناياني در دربار امپراطوري روس نيز داشتم و به خوبي بر خواندن و نوشتن زبان فارسي مسلط بودم و همچنين در دانشكده‌ي خصوصي وزارت امور خارجه زبان را كامل نموده بودم به همين جهت مأموريت‌هاي سري در تهران داشتم كه حتي شخص سفير نيز از آن‌ها بي‌اطلاع بود براي تكميل زبان فارسي به آموختن زبان عربي نيز نيازمند بودم زيرا زبان عربي در زبان فارسي همچون زبان لاتين در زبان فرانسه است به همين منظور توسط منشي سفارت، استادي كه مازندراني الأصل بود پيدا نمودم او اهل روستايي از روستاهاي لاريجان به نام "أسك" بود نام او "شيخ محمد" و از طلبه‌هاي مدرسه‌ي "پامنار" و از شاگردان "حكيم احمد گيلاني" بود كه او را مردي فاضل و داراي عقيده و ايمان يافتم و مسلك عرفان داشت پس هر روز با اجازه‌ي سفارت مدت 2 ساعت به منزل او كه در خانه‌هاي وقفي بود مي‌رفتم و نزد او كتاب جامع المقدمات1 مي‌خواندم و هر ماه يك تومان به او مي‌دادم و علاوه بر آن كتاب نصاب الصبيان2 و علم قرائت و تاريخ ايران را نيز مي‌آموختم، بعد از يك سال آمادگي خواندن فقه و اصول را پيدا كردم و به دست شيخ محمد اسلام آوردم و به او چنين گفتم چنانچه سفير از اسلام آوردن من اطلاع پيدا نمايد براي من خطر جاني دارد لذا در مورد ختنه كردن، چون در سن بيست و هشت سالگي برايم ضرر دارد و ممكن است كه سفير از اين امر مطلع شود و مرا از كار اخراج نمايد و چه بسا باعث كشته شدن من گردد قانون تقيه را در حق من جاري سازد شيخ محمد نيز بدون هيچ اعتراضي از من پذيرفت. نمازهاي پنج‌گانه را در خانه‌ي او مي‌خواندم و با پادرمياني شيخ با دختر زيباي چهارده ساله‌اي كه نامش "زيور" بود ازدواج كردم. شيخ با من چنان صميمي شده بود كه مانند فرزند خود با من صحبت مي‌كرد. بعدها معلوم شد كه زيور برادر زاده‌ي او و نامزد پسر او بوده اما پسرش قبل ازدواج وفات نموده و دختر چون يتيم بود، در خانه‌ي عموي خود زندگي مي‌كرده است و شيخ در اثر كمال صميميتي كه با من داشت او را كه مانند فرزندانش دوست مي‌داشت به ازدواج من در آورد من چون در ظاهر مسلمان و داماد او نيز بودم مايل بود كه تمام دانش خود را يك‌جا به من بياموزد، بدين جهت كتاب‌هاي مطوّل، شمسيّه، تحرير اقليدس، خلاصه الحساب، شفاي بو علي سينا، شرح نفيس و قوانين در علم اصول و نيز هر چه از علم منطق و كلام مي‌دانست به من آموخت و بالاخره در مدت چهار سال مجتهدي كوچك، خوش استعداد و خوش‌گفتار شدم “آشنايي با حكيم گيلاني” شيخ محمد بعضي شب‌ها مرا به منزل استاد و مرشد خود يعني حكيم احمد گيلاني كه در گذرگاه نوروزخان زندگي مي‌كرد مي‌برد، خانه‌اي بسيار بزرگ و اعياني بود و من نيز همچون شاگردانش از او استفاده مي‌بردم شبي از شب‌هاي ماه مبارك رمضان براي صرف افطار به آن‌جا دعوت شدم و مانند ايراني‌ها با دست غذاي مفصلي خوردم. سفارت نيز از اين ماجرا با خبر بود و من نيز به آن‌ها اطلاع داده بودم كه در شب‌هاي ماه مبارك رمضان به سفارت نخواهم آمد در تمام ماه مبارك رمضان روزها را مي‌خوابيدم و شب‌ها بيدار بودم، در اين مدت از حكيم گيلاني استفاده بي‌حدي مي‌بردم. در آن شب‌ها جمع زيادي در خانه‌ي حكيم گرد مي‌آمدند و در شب‌هاي دوشنبه و جمعه محفل ذكر داشتند، من نيز يكي از مريدان بودم و دوستان و برادران فراواني از اهل طريقت3 داشتم ميرزا آقا خان نوري نيز از مريدان اين خانقاه بود و به سبب او وابستگانش كه همگي از اهالي شهر "نور" بودند نيز جزء مريدان حكيم احمد گيلاني شده بودند. از جمله‌ي آنان ميرزارضا قلي و ميرزا حسين علي بهاء4 و برادرش صبح ازل كه همگي از خدمت‌گزاران ميرزاآقاخان و وابستگان او به شمار مي‌آمدند و خيلي اوقات نسبت به من اظهار دوستي مي‌كردند به خصوص نفر آخر كه از صاحبان سرّ من گشته بود، آن‌ها مرا از خبرهاي هر گوشه و كناري آگاه مي‌ساختند و من نيز پاداش آن‌ها را با تهيه وسايل مورد نيازشان مي‌دادم با اين‌كه من از حكيم گيلاني بهره‌ي بسياري مي‌بردم اما او اعتقادي به اسلام من نداشت با اين حال هر مشكلي را كه از او مي‌پرسيدم بلافاصله آن را حل مي‌نمود “علت فروپاشي ايران بزرگ” روزي از او پرسيدم چگونه ايراني كه زماني آن همه عظمت و قدرت داشت كه يك مرز آن هند و مرز ديگر آن آخر حبشه بود و شرق و غرب عالم مطيع او بودند و به او جزيه5 مي‌پرداختند، اين‌گونه از يونان و عرب‌ها و مغول پايين‌تر آمد و تنزل كرد؟ او در جوابم چنين پاسخ داد همان‌طوري كه پيدا شدن اشياي خارجي در بدن انسان باعث بيماري و خروج مزاج از حالت اعتدال مي‌گردد راهيابي اجانب و بيگانگان به دربار ايران نيز چنين است يعني همچون ميكروب‌هاي مهاجم باعث بيماري حكومت و ملت مي‌گردند مخصوصاً يهود و مزدكيان كه پايه‌گذار خرابي مملكت هستند زيرا آنان بودند كه در آغاز كار نفاق را در دربار امپراطوري ايران ايجاد و مقدمات سقوط و نابودي ايران را فراهم نمودند از آن‌جا كه ايمان بزرگان و فرمانروايان رو به ضعف گراييد و ازدواج با زنان يهودي رسم شد نفوذ فراوان يهود در دربار امپراطوري ايران پديد آمد آن‌ها با اختلافي كه بين بزرگان و شاه ايجاد مي‌كردند سبب مي‌شدند كه علما شاه را تكفير كنند و يهوديان به دروغ اين‌طور به شاه القا مي‌كردند كه بزرگان مذهبي و رجال ديني و اعيان مملكت با او دشمني و كينه مي‌ورزند و اين باعث نفاق و دشمني بين آنان شد به طوري كه اطاعت و صميميت جاي خود را به دورويي،‌ توطئه، دروغ و نيرنگي داد كه در مذهب ايرانيان از بدترين گناهان به شمار مي‌رفت. رواج همين امور سبب شد گروهي از يونانيان كه تا آن روز توسط ايرانيان خوار و منكوب شده بودند بر آنان جرأت پيدا كرده و در اطراف ايران بدون هيچ مانعي تاختند، همين اختلافات باعث گرديد كه بعضي از ايرانيان به خط و نوشتار يوناني افتخار نمايند و خود را شبيه يونانيان در آورند.6 حتي بعد از مرگ اسكندر مقدوني اشكانيان نتوانستند فرهنگ و اخلاق يوناني را كه در ايران چون زهري كشنده نفوذ كرده بود محو نمايند و هر چه سعي كردند كه دين زرتشت را در ايران به كمك پيشوايان ديني با وضع قوانين جديد رواج دهند موفق به اين كار نشدند، چرا كه خود علماي زرتشت به آيين خود ايمان و عقيده‌ي واقعي نداشتند و در دربار نيز افرادي سست عقيده را پيدا كرده بودند كه از روي ريا و تزوير به شاه اخلاص مي‌ورزيدند. "مَزْدَك" نيز كه تعاليم خود را از "يونانيان اسباكوسي" گرفته بود نغمه‌ي تازه‌اي سر داده و دين جديدي آورده بود.7 اين مذهب نيز براي ايران جز زحمت و بدبختي چيزي‌ نداشت و كمك بزرگي براي يهود به حساب مي‌آمد. در غرب ايران نيز مسيحيت نفوذ گسترده‌اي پيدا كرده بود و اين نيز اختلاف را بيشتر مي‌كرد. آري آن وحدت و يكپارچگي جاي خود را به نفاق و اختلافي داده بود كه توسط يهود و مزدك و مسيحيت به ايران آمده بود و موجب ضعف كشور و ملت گشته، تا اين‌كه قومي از عرب به نام اسلام بر ايران غلبه پيدا كرد و آن‌ها را زير دست نمود “ظهور اسلام” پروردگار عالم شخصي را از ميان گروهي كه در بيابان بي‌حاصل و در منطقه‌اي خالي از آب و گياه زندگي مي‌كردند و غذاي كافي نداشتند و افتخارشان شترچراني بود و ... برانگيخت تا شرق و غرب، عرب و عجم را زير پرچم دين واحد جمع كند و همگي همچون برادران و فرزندان حضرت آدم باشند و بدين سبب اختلافات قومي‌برداشته شود و اين دين براي هدايت تمام كره‌ي زمين باشد و تنها اختصاص به قوم عرب نداشته باشد اما بعد از رحلت پيامبر اكرم صلي‌الله عليه وآله اين دين حقيقي و پاك كه ريسمان محكم الهي و موجب وحدت مسلمانان بود بازيچه‌ي منافقين قرار گرفت، دشمنانش از فرصت استفاده كردند، به واسطه‌ي تعدادي مسلمان جاه طلب بذر اختلاف را در ميان اهل ايمان كاشتند و برادري واقعي را به دشمني و كينه‌توزي تبديل نمودند و سرانجام اين اختلاف باعث بدبختي مسلمانان و ضعف اسلام گشت و بالاخره موجب شد كه دولت‌هاي بيگانه قسمت‌هاي مهمي از ايران و همچنين قسمت‌هاي عمده‌اي از كشور عثماني را جدا كنند. اگر آن اختلافات نبود هرگز دولت‌هاي بيگانه جرأت چنين جسارتي را پيدا نمي‌كردند ملت‌هاي اروپايي دروغ مي‌گويند كه ما مسيحي هستيم اگر مسيحي واقعي باشند پس اين همه توپ و سلاح‌هاي كشنده چيست كه اختراع كرده‌اند؟ مگر مسيح در همين انجيل رايج در ميان آن‌ها نگفته است اگر كسي بر گونه‌ي راست شما زد، طرف چپ را به سوي او بياوريد پس چرا به سنت او عمل نمي‌كنند؟! اما سنت اسلام اين است كه در راه خدا جهاد كنيد و با نفاق و بدي‌ها همواره در ستيز باشيد مسلمانان هميشه بايد در حال آمادگي و فراهم آوردن ابزار لازم در راه دين خدا و جهاد با كفار8 و مشركان و محو اختلاف‌هاي قومي از صفحه‌ي روزگار باشند تا همه‌ي مردم در زير پرچم دين خدا جمع شوند.9 سپس شيخ در آن مجلس چند بيت شعر از اشعار قائم مقام فراهاني10 و چند نفر ديگر را خواند ولي من در ذهنم فقط همين يك بيت ماند سلامت نه به صلح، نه به جنگت نه حاضر كردن توپ و تفنگت بعدها من از شيخ فهميدم كه ميرزاابوالقاسم فراهاني يكي از دشمنان دولت روس است و چگونه با حكيم احمد گيلاني پنهاني در ارتباط است و فهميدم كه بايد او را به شكلي نابود ساخت خلاصه اين‌كه در شب‌هاي ماه مبارك رمضان از شيخ احمد گيلاني استفاده بي‌حدي بردم به خصوص استفاده‌هاي علمي و بدين وسيله به اطلاعات مفيدي دست يافتم و تمام آن‌ها را به وزارت خارجه‌ي روسيه منتقل مي‌كردم و همين امر سبب ترفيع رتبه و بالا رفتن پايه حقوق من به ميزان دو برابر شد. همچنان بر كوشش و جديت خود مي‌افزودم به حدي كه سفير روس و جانشين او بر من حسد مي‌بردند ولي آن‌ها خبر نداشتند كه من هر روز با وزارت خارجه‌ي روس تماس مي‌گيرم و حتي جزئيات را هم به آنان گزارش مي‌دهم ادامه در قسمت دوم پي‌نوشت‌ها 1- يكي از كتاب‌هاي ابتدايي حوزه‌هاي علميه است كه مشتمل بر علم صرف و نحو و منطق است 2- يكي از كتاب‌هاي ابتدايي حوزه‌هاي عليمه درباره‌ي علم لغت است 3- اصطلاحي معروف نزد صوفيه 4- رئيس فرقه ضاله بهائيت 5- جزيه: مالياتي است كه مسلمانان از اهل كتاب مي‌گيرند 6- چنان‌چه در عصر حاضر مي‌بينيم كه برخي از جوانان مسلمان پيروي از مد شرق و غرب را نشانه‌ي برتري و موجب افتخار مي‌دانند 7- همچنان كه فرقه بابيت و بهائيت نيز در عصر حاضر چنين مي‌كنند 8- و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه 9- واعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا 10- وزير فتح علي شاه قاجار و فرزندش محمد شاه بود. (مزدوران محمد شاه قاجار از روي نيرنگ و حيله او را به قتل رساندند قسمت دوم سفیر از روی حسد به وزارت خبر دادکه من مسلمان شده ام وبا عمامه و قبا به خانه علما وبزرگان می روم و نعلین زرد رنگ به پا می کنم . اما آن روزها از او چنین خواستند که او مرا به حال خود رها کند و به هیچ وجه مزاحم من نشود و به طور کامل هرا تقویت نماید وهیچگونه مخالفتی با من نکند سببش این بود که من از روز اول دولت متبوعم را از تمام اخبار کوچک وبزرگ مطلع می ساختم و به آنها کفته بودم که برای اطلاع کتمل از اوضاع ایران چاره ای جز این ندارم که تظاهر به اسلام نمایم ولباس اهل علم به تن نمایم تا آنها از شرکت کردن من در مجالس و محافل جلو گیری ننمایند اما من درنزد استاد اینگونه اظعار می کردم که مسلمان شدنم باید مخفی بماند و کسی از روس و فرنگ از حالم مطلع نگردد وگرنه کشته خواهم شد و برادر زاده اش بی شوهر خواهد گشت هر ماهه به وسیله صندوق سری وزارت و توسط صندوقدار سفارت بر حسب حواله ی من ، مبلغ ده تومان به شیخ محمد داده می شد . مخارج خانه شیخ روزی دو قران بود و از مابقی ÷ول در هر ماه به سفارش من خانه و حمامی آجری بنا نمود. در ضلع شمالی این خانه دو ایوان زیبا و راهرویی در وسط و دو اطاق فوقانی وجود داشت . خانه و اتاقهای آن درب های زیبایی داشت ودرب آن دو ایوان و محل خوابم به شیشه هایی رنگین مزین شده بود برای پزیرایی از رفقا و دوستانم اتاق مخصوصی ساخته بودم که دارای دربی یک لنگه و دو پنجره بود و همچنین روزنه ای کوچک داشت که از آن می شد پاکتهای نامه را به داخل صندوقی که درون اتاق ، پایین روزنه بود ، انداخت؛ هر کدام از دوستان اگر خبر جدیدی داشت آن را می نوشت و داخل صندوق می انداخت میرزا حسین علی بها ء اولین کسی بود که وارد این اتاق شد و خبر های بسیار مهمی به من داد. خلاصه کلام اینکه ماه رمضان سال دوم و سوم نیز گذشت ومن در این ماه مبارک سوم علامه بر کسب معلومات و اطلاعات روش پیچیدن عمامه را نیز آموختم من لباسهای متعددی داشتم عمامه، قبا، کفش ونعلینهای ظریف و عالی و تمام این لباسها یی که برایم فراهم شده بود مانند لباسهای بزرگان و علمای صاحب عنوان بود در اوقات نماز " تحت الحنک "(1 ) می انداختم . در تعقیبات نماز دعا و ذکر فراوانم می خواندم و در یک کلام یک روحانی به تمام مهنا بودم. به هیچ امر تازه ای اهمیت نمی دادم و به دستور وزارت امور خارجه ی روسیه و دربار امپراتر تزار، کفر هر کسی را که می خواست ایران را به آبادانی و پیشرفت برساند صادر می کردم " دخالت مستقیم در دربار ایران " هیچ گاه در امور سیاسی اشتباه نکردم به جز یک مورد و آن این که بعد از مرگ فتحعلی شاه ، ظل السلطان را به ادعا کردن حکومت و سلطنت تحریک نمودم غافل از اینکه ولیعهد یعنی عباس میرزا پنهانی با دولت امپراتوری قرار و پیمان بسته بود و چون از دربار به من دستور رسید که با محمد میرزا فرزند عباس میرزا همکاری نمایم تمام عملیات را وارونه ساختم تعدادی از آن بیچارگان را در نگارستان دستگیر نمودندو من مانع کور کردنآنها شدم و فقط آنها را به اردبیل تبعید نمودند. من بعد از فرستادن نامه هایی به وزارت امور خارجه مقدمات فرار آنان را به روسیه فراهم نمودم. پس " ظل السلطان " و " رکن الدوله " و " امام وردی میرزا " و " کشیکچی باشی " به همراه محافظانو مأموران که با آنها از تهران فرستاده شده بودند همگی به روسیه فرار نمودندتا هر زمانی که محمد شاه اوامر دولت امپراتوری را اطاعت نکرد از آنها به عنوان ابو الهول (2) استفاده کنیم و من پیشنها دادم که آن شاه زادگان ، تحت حمایت دولت روس باشند و حقوق کافی به آنها بدهند و به عنوان رقیب از آنها استفاده شود اما چون مدتی بعد محمد شاه با من صمیمی شد مخفیانه به روسیه نوشتم که آنها را به مملکت عثمانی بفرستید محمد شاه را تحریک نمودم که به هرات حمله کند افغانستان را همچون سابق جزو خاک ایران نماید وبه تدریج ارتشی همچون لشکری که نادر شاه با آن هندوستان را فتح نمود آماده نماید و قصدم این بود که به دست ارتش ایران تمام آسیا را به تصرف خود درآوریم محمد شاه نیز توانست هرات را به تصرف درآورد. اما رقیب ما (3) مانع او شد وبا راههای مختلف دولت ایران را از این عمل منع نمود محمد شاه به خوبی می دانست که پدرش عباس میرزا به کمک ام÷راتوری روس به ولایت عهدی رسیده بود و به علاوه می دانست که خود نیز به واسطه ما مالک تخت و تاج در ایران گشته و از همین رو با ما صمیمی گشته بود به طوری که هر را که مخفیانه با دولت رقیب سازش می کرد به اسم پیشرفت ایران یا از کار عزل می نمود یا تبعید می کرد ویا پنهانی مسموم می نمود و از پا در می آورد . به همین جهت تمام وزرا وظایف خود را می دانستند و تمام شاهزادگان و شخصیتها و دانشمندان و بزرگان ، ÷نهانی متوجه ما بودند و اغلب کارها با رأی و نظر ما حل وفصل می شد.هیچ فرمانروا یا وزیری جرأت مخالفت با ما را نداشت و محمد شاه هم بر طبق خواست دولت امپراتئری با آنان قول و قرار می گذاشت من در طول این مدت به خوبی با اوضاع و احوال و اخلاق و آداب و رسوم علما و فرمانروایان و تجار و حتی زنان در ایران آشنا شدم ماه رمضان سال چهارم رسید و من نزدیک پنج سال بود که در ایران مشغول به تحصیل و مطالعه و تلاش و کوشش خستگی ناپذیر و فداکاری بودم و نزد دربار روس و وزارت خارجه آبرویی داشتم و از وضعیت خود بسیار خوشحال و مغرور بودم. همسرم "زیور " نیز برایم پسری با موهای طلایی آورد که شباهت من و ام همچون دو نیمه سیب بود. به مناسبت تولدش سفره های ولیمه انداختم و برای نامگذاری او چند اسم انتخاب نمودم و با قرآن قرعه زدم نام علی در آمدبسیار خوشخال شدم و نام او"علی گینیاز دالگورکی " شد . این خبر را به دولت متبوعم دادم اما به شیخ محمد و دوستانم اظهار نمودم که سفارت روس و بیگانگان از آن بی خبرند بله! در این ماه مبارک چهارم نیز شبها را ازهنگام افطار تا سحر در منزل شیخ احمد گیلانی سپری می نمودم یعنی مدت زنانی بیشتر از شبهای غیر ماه رمضان که فقط در شبهای دوشنبه و جمعه به مدت سه الی چهار ساعت در آنجا بودم اسلام و فرقه های مختلف آن در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان از حکیم س<ال کردم : اسلام به شعبه های زیادی تقسیم شده است پس کدام فرقه و گروه ، حق و کدام باطل است گفت : اسلام چند شعبه نیست اسلام عبارت است از خدا و قرآن اصول و فروع آن یکی است و موضوع اسلام عبارت است از شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت حضرت محمد مصطفی (4) صلی الله علیه و آله که از جانب خداوند قرآن مجید را برای مردم دنیا و سعادت بشر آورده و اسلام چیزی جز این نیست امیر مومنان علیه السلام علاوه بر آن که پسر عمو و داماد پیامبر صلی الله علیه و آله و پدر امام حسن و امام حسین علیه السلام است ، اولین کسی است که به خدا ورسولش ایمان دارد پیامبر صلی الله علیه و اله قبل از رحلت خود و بر طبق فرمان خداوند او را که برترین مردم بود به عنوان جانشین و امام مسلمانان انتخاب نمود . اما حضرت علی علیه السلام چون نیرنگ بعضی از منافقان و اهل فساد را دید گوشه گیری نمود تا مبادا مسلمانان دچار تفرقه گردند عده ای دنیا طلب و ریاست پیشه و اهل غرض وضغیت را تغییر دادند و دین پاکی را که برای تأمین رفاه بشر و سعادت انسانها بود و برای اقوام مختلف کره زمین آمده بود مخصوص خود گرداندند تا به وسیله ی آن، دنیا را به دست آورند و خود نیز به پست و مقام وسلطنتی برسند . پس با سنت پیغمبر صلی الله و علیه و آله و خاندان اومخالفت ورزیدند، اعراب آن روز که مصداق آیه :الا عراب اشد کفراً و نفاقاً ، بودنداز لجاجت و عناد شخص دیگری را به عنوان خلیفه برگزیدنداین آغاز نزاع و اختلاف بود تا اینکه بعد از مدتی یزید بن معاویه زمام امور مسلمانان را به دست گرفت وتا توانست او و بنی امیه به مسلمانان ظلم و تعدی بسیار نمودندو سرانجام حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام را که ذریه ی پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله بود به شهادت رسانید ، تنها جرم این شخصیت والا مقام این بود که می گفت کارهای یزید بر خلاف دین خداست و این حکومت، غیر اسلامی است و یزید باید از حکومت خلع گردد ، در نتیجه او را شهید نمود و خاندان محترم او را به اسرارت در آورد استعداد میرزا حسین علی بهاء در آنچه که من می خواستم ... در همان حالی که این شخص فاضل و حکیم ومسلمان پاکدامن و متدین این کلمات را می گفت و مرا نصیحت می کرد ، من در این فکر بودم که چگونه اختلافات را در میان مسلمانان گسترش دهم و چگونه ایران را به وسیله ایجاد نفاق و بدبینی مسخر نمایم و تمام همتم متوجه این هدف بود ماه مبارک رمضان سپری می گشت در حالی که من عده ای از یاران همراز خودرا به عنوان جاسوس تربیت می کردم ولی هیچکدام از آنان مانند " میرزا حسین علی بهاء " و برادرش " میرزا یحیی صبح ازل " استعداد این کار را نداشتند واقع امر این است که ایرانیان وطن دوست هستند و جاسوسی ، نزد آنان کار پست و رذالت آمیزی است و سخن چینی نزد آنان کار بسیار زشت و قبیحی به شمار می آید . خلاصه اینکه نسل آریایی همگی با غیرت ووطن دوست و بی نهایت با هوش می باشند ....ادامه در قسمت سوم پی نوشتها • گوشه عمامه را از زیر چانه انداختن که روش علما و نشانه تعبد شدید است • حیوان مسخ شده افسانه ای که از بدن شیر و سر انسان تشکیل شده و از آن مجسمه به طول 17 متر و ارتفاع 39 متر نزدیک به اهرم مصر ساخته شده • یهنی دولت انگلیس • ایمان به جانشینان معصوم او جزو اعتقادات به رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است • اعراب " مردم بیابانی و بی فرهنگ که بیش از همه اهل کفر و نفاق هستند قسمت سوم روز دوشنبه‌اي بعد از ماه رمضان كه روز بسيار گرمي بود، ميرزا حسينعلي بها‌ء (بنيان گزار فرقه ضاله بهائيت) براي ديدن من آمد ولي من به دو فرسخي خارج تهران رفته بودم، وقتي بازگشتم ديدم او نامه‌اي را در صندوق نامه‌ها انداخته و در آن خبر داده است كه ديشب هنگام غروب، قائم مقام (نخست‌وزير) به خانه‌ي حكيم گيلاني آمده بود و من به واسطه‌ي “كَل‌محمد” خادم حكيم، به عنوان ديدار قائم مقام به آن جا رفتم. وارد آبدارخانه شدم از آن جا مي‌شنيدم كه قائم مقام مي‌گفت: اين شخص يعني “محمدشاه” لياقت سلطنت را ندارد، او نوكر بيگانگان است، شاه بايد مانند زنديه دل‌سوز ايران و بااصالت باشد، پس مقدمات عزل او بايد توسط بزرگان و افسران صورت گيرد. همسايه‌ي جنوبي ما يعني بريتانيا نيز به هر شكلي حاضر است ما را ياري كند حكيم گيلاني نيز او را تصديق مي‌كرد و مي‌گفت: با تدبيرهاي شما بود كه او به اين حكومت رسيد و من نيز در همين خصوص بارها به شما تذكر داده بودم و در مواقع مختلف زمينه‌ي اين كار آماده بود، ولي شما ممانعت مي‌كرديد، به خصوص وقتي كه در نگارستان بوديم و بيشتر فرزندان شاه ادعاي سلطنت داشتند هر چند از بزرگان زنديه كسي حاضر نبود ولي “علي ميرزا ظل السلطان” فرزند فتح علي شاه قاجار حاضر بود؛ حداقل يكي از فرزندان شاه را كه لياقت داشت، به اين مقام نصب مي‌كرديد قائم مقام به او گفت: به زودي مي‌بينيد كه اين جوان مريضي كه مانند پدرش نوكر اجانب است، از دنيا خواهد رفت و از لذت‌هاي دنيا بهره نخواهد برد و حق به صاحب اصلي خود باز مي‌گردد “ملاقات مهم با شاه ايران” بعد از خواندن اين نامه، با عجله به سفارت رفتم و غلام‌باش را خواستم و بدون اين كه با كسي سخن بگويم به باب همايون وارد شدم و چنين گفتم از طرف دولتم، سخني واجب با شاه دارم و بايد شخص شاه را ملاقات كنم و موضوعي را با او در ميان بگذارم در اين هنگام شاه با حالت نگراني بيرون آمد؛ بعد از اداي احترام و تعظيم گفتم: مطلب محرمانه است و عين نامه را به او نشان دادم. او با من مشورت كرد و گفت: چند ماهي است كه صدراعظم با آن همه اختياراتي كه به او داده‌ام مي‌خواهد مرا به مخالفت با دولت امپراطوري مجبور نمايد و از من مي‌خواهد كه شهرهاي تصرف شده منطقه‌ي قفقاز را دوباره به ايران برگردانم و ارتش مجهزي را از فرانسه يا انگليس بياورم يا تربيت نمايم و سلاح‌هاي پيشرفته از دولت‌هاي خارجي خريداري نمايم و مدرسه‌اي مانند فرنگ تأسيس نمايم و مي‌گويد: انگلستان حاضر است مبلغ گزافي را به ما كمك بلاعوض نمايد تا بتوانيم چنين ارتشي را آماده نماييم من از كمال سادگي او تعجب كردم، زيرا من چند ماهي بيشتر با او رفت و آمد نداشتم و در عين حال او تمام اسرار دولت خود را برايم فاش نمود عرض كردم لازم است كه قائم مقام و حكيم گيلاني سر به نيست شوند، او گفت: فردا قائم مقام را به سزاي اعمال خود خواهم رساند اما كار حكيم مشكل است، چون از يك مقام معنوي و ارشادي برخوردار است گفتم هلاك كردن او به عهده من باشد و من متعهد اين كار مي‌شوم، بسيار خوشحال شد و مرا بوسيد و گفت بارك‌اللّه تو از وقتي كه مسلمان شده‌اي ياور آنان گرديده‌اي، پس يك انگشتر الماس برليان و يك انگشتر زمرد گران‌قيمت به من عطا نمود “قتل حكيم گيلا‌ني” به خانه رفتم و زهر كشنده‌اي آماده نمودم و ميرزا حسين علي بهاء را خواستم و زهر را به همراه يك سكه‌ي طلا از سكه‌هاي فتح علي‌شاه به او دادم و او را امر نمودم كه به هر وسيله‌ي ممكن اين زهر را در غذاي حكيم قرار داده و او را هلاك نمايد. حسين علي بهاء در روز 28 صفر 1251ه.ق از راهي كه خود مي‌دانست زهر را در غذاي حكيم قرار داد و او را به قتل رسانيد؛ مرگ حكيم باعث شد كه از خانه‌ي او ناله‌هاي عجيبي به هوا برخيزد شاه نيز قائم مقام را به نگارستان فرا خواند و او را در آخر ماه صفر 1251 خفه كرد و به حكيم ملحق نمود. حكومت وقت بعد از وفات حكيم، ده يا دوازده روستا را كه متعلق به او در اطراف تهران و مازندران بود تصرف نمود و جزء اموال شاه قرار داد و از همين رو مردم فهميدند كه مرگ حكيم كار شاه بوده است صاحب سرّ شاه ايران در نتيجه من بعد از مرگ قائم مقام باز خدمت شاه رسيدم و با اين كه عده‌اي مثل آصف الدوله و اللّه يار خان و غير آن‌ها داعيه‌ي صدر اعظمي داشتند، اما شاه حكم وزارت را براي ميرزا آقاسي ايرواني كه در ايام ولايت‌عهدي شاه معلم او بود صادر نمود. او شخصي مطيع و نيك‌سيرت بود. ميرزا آقاخان را كه از دوستان ما بود به عنوان وزير جنگ منصوب نمود و من بي‌نهايت خوشحال شدم. من نيز رازدار و صاحب سرّ شاه گرديدم به طوري كه سفير روس بر من حسد مي‌برد و با من به مجادله‌هاي بي‌فايده‌اي مي‌پرداخت، اما من از هر جهت از نظر مادي در حال پيشرفت بودم و استادم شيخ محمد همه‌ي اين‌ها را از قدم دختر برادرش زيور و فرزندم علي مي‌دانست امّا من مي‌گفتم: نه اي استاد، تمام اين‌ها از بركت اسلام و نماز است. (شيطنت را بنگر كه تا چه اندازه اوج داشت) و او مي‌گفت: درست است فرزندممن به زيور علاقه‌ي بسياري داشتم، شب‌ها با هم شراب مي‌خورديم و مانند يك زوج فرنگي با هم رفتار مي‌كرديم، او بر من بسيار جسور بود به حدي كه زن عموي او گاهي او را نصحيت مي‌كرد و مي‌گفت: چرا اين طور رفتار مي‌كني؟ اما من مي‌گفتم: كاري به او نداشته باش من خود دوست دارم كه اين چنين باشد. هر لباس و اثاثيه‌اي مي‌خواست بدون معطلي براي او فراهم مي‌نمودم. او لباس‌هاي متعدد طلايي و مخمل كاشي و ترمه‌ي كشمير داشت و همچنين اقسام جواهرات را دارا بود لوازم خانگي اعياني و ممتاز براي او فراهم كرده بودم، اما او علاقه‌اش به من بيشتر از دلبستگيش به اين چيزها بود و مرا خيلي دوست داشت من هر روز به سفارتخانه مي‌رفتم و گزارش مي‌دادم و او نيز هر روز به خانه‌ي علما مي‌رفت تا از وضع زندگي آن‌ها اطلاع پيدا كند و بفهمد كه با چه كساني بيشتر دوستي و رفت و آمد دارند واز چه كساني بيشتر اطاعت مي‌كنند و بيشتر به چه كساني ميل و علاقه دارند، اين اخبار را به من مي‌رساند و من نيز به فراخور حالشان طلا و يا چيزهاي ديگر براي آن‌ها مي‌فرستادم و با وسايل مختلف، محوريت بزرگان و علما و شخصيت‌ها را به دست گرفته بودم هر وزير وطن‌دوست را كه مي‌ديدم با دولت رقيب ما يعني انگليس رفت و آمد دارد يا او را توسط علماي معتبر تكفير مي‌كردم و يا مانند قائم مقام به نگارستان مي‌فرستادم.1 سياست من، جلب علما و شاهزادگان و شخصيت‌ها و اشراف به وسيله پول و اموال بود. اين اولين باري بود كه با اين سياست بر رقيب خود غلبه كرده بودم و همين سبب پيشرفت و ترقي من در دربار روس بود خرج سالانه اين كار در ابتداي امر بيست هزار سكه‌ي طلا بود، ولي از آن جايي كه نتيجه‌ي كار خوب و عالي بود، اين مبلغ به پنجاه هزار رسيد و هر ساله از اين مبلغ هداياي گران‌قيمتي از روسيه و فرنگ به علما و شخصيت‌ها و شاهزادگان و صاحبان نفوذ مي‌دادم نفوذ عميق در دربار ايران بله، چنان نفوذ من در دربار ايران گسترده شده بود، كه هر كاري را مي‌توانستم انجام دهم و يكي از اهل دربار شده بودم، به طوري كه آن‌ها در هر محفل و مجلسي مرا دعوت مي‌كردند و من نيز مانند يكي از علماي صاحب نفوذ در كارها دخالت مي‌كردم توسط من “ميرزا نصراللّه اردبيلي” رئيس‌الوظايف گرديد و “ميرزا مسعود آذربايجاني” وزير امور خارجه و “بهمن ميرزا” حاكم بروجرد و سلاخور و “منوچهر ميرزا” حاكم گلپايگان و “فضل علي خان قره‌باغي” حاكم مازندران گرديدند. با اين كه نظر من اين نبود كه به “آقاخان محلاتي” مقامي بدهند، ولي او را حاكم كرمان نمودند و در عوض عده‌اي ديگر از دوستان ما را مانند “خان‌لو ميرزا”2 را به حكومت يزد و “بهرام ميرزا” را به حكومت كرمانشاه رساندند آري، هر كدام از وزرا و فرمانروايان و حاكمان شهرها كه با ما معامله‌ي دوستانه‌اي داشتند همگي صاحب منصب و داراي مشاغل خوبي گرديدند حكومت فارس كه از آن “فيروز ميرزا” بود به “منوچهر خان معتمدالدوله” داده شد و مسئوليت كل دفتر حاكم فارس به “فيروز ميرزا” عطا شد و “نصراللّه خان” فرزند اميرخان سردار رئيس انتظاميه گرديد و “اللّه وردي بيك گرجي” كه از صاحبان راز من بود به عنوان امين دربار همايوني انتخاب گرديد من تا حد امكان دوستان و رفقاي خود را پيشنهاد مي‌نمودم و حضرت محمدشاه بي‌نهايت به من لطف داشت و تمام كساني را كه مخالف ما بودند همچون “حسن علي ميرزا شجاع السلطنه” و “محمد ميرزا حسام‌السلطنه” و “علي نقي ميرزا ركن الدوله” و “امام وردي ميرزا ايلخاني” و “محمدحسن ميرزا حشمت الدوله” و “اسماعيل ميرزا” و “بديع الزمان ميرزا” فرزند “ملك‌آرا” و ساير دوستان “ميرزا ابوالقاسم قائم مقام” كه با دولت رقيب ما هم پيمان بودند به اردبيل تبعيد شدند شاهزاده ناصرالدين ميرزا وليعهد گرديد و “قهرمان ميرزا” كه از دوستان “عباس ميرزا”3 بود در پيمان مخفيانه‌اي كه با دولت روس داشت، شاه او را از خراسان فرا خواند و حاكم آذربايجان و دفتردار وليعهد نمود. “فريدون ميرزا” حاكم فارس گرديد و “فيروز ميرزا” را كه حاكم فارس بود به حكومت كرمان نصب كردم تا “آقاخان محلاتي” كه با رقيب ما ا نگليس در ارتباط بود از آن جا عزل گردد درست است كه در ظاهر ميرزا آقاسي صدراعظم بود اما من چنان با محمدشاه در ارتباط بودم كه در اكثر كارها با من مشورت مي‌كرد و مرا مسلماني كامل و خيرخواه مي‌دانست، از اين رو مقام من نزد او خيلي بالا رفته بود ادامه در قسمت چهارم پي‌نوشت‌ها 1 - يعني همچون قائم مقام در دربار شاه به قتل مي‌رسيد 2 - شايد صحيح آن “خان‌لر ميرزا” باشد 3 - عباس ميرزا فرزند و وليعهد فتح علي شاه و پدر محمد شاه بود، اما او قبل از مرگ از قائم مقام كه نخست‌وزير بود عهد و پيمان گرفت كه بعد از او حكومت را به فرزندش محمدشاه برساند نه به ساير فرزندان فتح علي شاه چون مي‌دانست قائم مقام با آن لياقت قدرت اين كار را دارد و از طرفي از فرزند خود محمدشاه هم در حرم امام رضا عليه‌السلام پيمان گرفت كه به قائم مقام خيانت نكند و دست به خون او نيالايد اما قائم مقام به پيمان خود وفا كرد به خلاف محمدشاه كه قائم مقام را كشت، آري از كوزه همان برون تراود كه در اوست قسمت چهارم سرگشتگي بشر در غيبت امام (عليه‌السلام مقدمه كينياز دالگوركي جاسوس دولت روسيه تزاري توسط شيخ محمد (از مريدان حكيم گيلاني) به دروغ، اسلا‌م آورد و با خواندن دروس حوزوي نزد او به كسوت روحانيت در آمده و با برادر زاده‌اش زيور ازدواج كرد. او چنان رفتار مقدس مأبانه و تظاهر به آداب روحانيت داشت كه توانسته بود علما را نيز فريب دهد و در تدارك تربيت كردن جاسوساني زبردست چون ميرزا حسينعلي بها و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل (بنيان گذاران فرقه ضالّه بهائيت) بود تا آن‌ها را ستون‌هاي اصلي فرقه ضالّه بهائيت قرار دهد. او با سخن چيني نزد محمد شاه قاجار مسبب اصلي قتل قائم مقام فراهاني گرديد، سپس توسط حسينعلي بهاء حكيم گيلاني را مسموم نمود و صاحب سرّشاه شد، همچنين با اعطاي هدايا به درباريان و صاحب منصبان نفوذ فوق‌العاده‌اي در دربار ايران پيدا نمود. و اينك ادامه داستان به نقل از كتاب كينياز دالگوركي ترجمه ”حيدر بهرمن“ كه اصل آن در مجله‌ي ”الشرق“ اتحاد جماهير شوروي سابق به عنوان افشاي مفاسد رژيم سرنگون شده روسيه تزاري به چاپ رسيده است “دست انتقام الهي” با تمام اين خوشي‌هاي فراوان ناگهان روزم چون شب، تاريك شد، زيرا در تهران بار ديگر ”وبا“ شايع گشت و يك‌باره مرا بي‌يار و ياور و تنها گذاشت به خاطر اين كه فرزندم دچار آبله گرديد و بعد از پنج روز از دنيا رفت و شيخ محمد استادم كه از پدر به من مهربان‌تر بود و همسرم “زيور” كه همچون جان او را دوست داشتم و زن عمويم همگي مبتلا گرديدند و در يك هفته همه از دنيا رفتند. در اين شهر كم جمعيت، بيشتر از هشت هزار نفر بر اثر بيماري وبا تلف شدند و مانند سال اول ورود من، قحطي و گراني و وبا فراگير شد و با اين كه تلفات اين دفعه به‌اندازه‌ي يك سوم دفعه‌ي قبل نيز نبود، اما چنان تصور مي‌كردم كه گويا تمام دنيا واژگون و خراب شده است و اين سال هزاران بار بدتر از سال اول بر من گذشت. آري گويا اسرافيل در صور دميده بود و من هر لحظه منتظر مرگ بودم. چند روزي در حالت بهت‌زدگي به سر مي‌بردم و ازكارهاي گذشته‌ي خود پشيمان بودم، چرا كه من زمينه‌ي مرگ انسان‌هاي پاكدامني مانند حكيم گيلاني آن مرد زاهد و رباني و ميرزا ابوالقاسم قائم مقام را با خبرچيني ميرزا حسين علي بها‌ء فراهم كرده بودم در اين هنگام وزير “كراف سيمنويچ” كه مأمور دولت روسيه و شخصي جسور و دسيسه‌باز و متهوّر بود نامه‌اي به وزارت دولت روس نوشت كه “دالگوركي” در سال، پنجاه هزار سكه طلا را صرف اقوام و همسر و مخارج شخصي و شهواني خود مي‌كند. پنج سال قبل ماهي ده تومان به پدر زن خود مي‌داد و الان هر ماه‌ه سي‌هزار تومان بابت او محاسبه مي‌كند و حال آن كه پدر زن او مدتي است كه در گذشته است و شايد اصل قصه‌‌ي ازدواجش دروغ بوده باشد‌ وزارت خارجه نيز از من توضيح مفصلي خواست و من چون ديدم تمام علاقه‌ي من به تهران با آن پيشامدهاي ناگوار و دلخراش يكباره از بين رفته است، به طوري كه نه خواب و نه خوراك دارم و نزديك است از غصه جان از بدنم بيرون رود و هجرت از تهران برايم بهتر است، در جواب نوشتم كه لازم است توضيحاتم را حضوري عرض نمايم لذا مرا به روسيه احضار كردند. من به تمام دوستان تهراني خود سفارش كردم كه تا مي‌توانند براي “كراف سيمنويچ” كارشكني كنند. تمام قضايا را به شاه عرضه كردم و گفتم: كه چون من مسلمان شده‌ام “كراف سيمنويچ”، اين مسيحي متعصب باعث عزل من گرديده و از همين رو مرا به روسيه احضار كرده‌اند. شاه نيز نوشته‌اي به عنوان اعلام رضايت و حسن سابقه برايم نوشت و عهد كرد كه با “كراف سيمنويچ” هم‌كار نكند و به زودي تعويض و انتقال او را درخواست كند اين وزير، حقوق تمام دوستانم حتي ”ميرزا حسين علي بهاء“ و برادرش ”ميرزا يحيي صبح ازل“ و ”ميرزا رضاقلي“ و غير آنان كه مخفيانه پول دريافت مي‌كردند را قطع نمود و با اين كار تمام بناهاي مرا ويران ساخت و هر چه رشته بودم، همه را پنبه كرد و تمام كارهاي مرا وارونه ساخت من بعد از پنج سال و اندي كه در ايران بودم، به اين نتيجه رسيدم كه دين اسلام بر حق است و آن ديني است كه مي‌تواند بشريت را به سعادت برساند و هيچ شكي برايم نمانده بود تصميم گرفته بودم كه در حضور امپراطور و شخصيت‌ها و بزرگان دولتي استدلال كنم كه دين اسلام ناسخ تمام اديان است و بعد از آن دين ديگري نيست و پذيرش اين دين براي تمام مردم موجب پاداش دنيا و آخرت مي‌شود. من اين فكر را طرح ريزي كردم تا دنيا را در آينده به سوي صلح و آرامش سوق دهم. اما متأسفانه بعد از اين‌كه در وزارت خارجه حاضر شدم و اوضاع سياسي كشور را مشاهده كردم، صلاح را در آن ديدم كه ساكت بمانم و كلمه‌اي از مَنويّاتَم را بر زبان جاري نسازم، زيرا بعد از توضيح‌ها و گزارش‌هاي مفصلي كه از اوضاع ايران دادم و بعد از هزاران سؤال و جواب، دانستم كه اگر كلمه‌اي از آن‌چه در دل داشتم را به زبان آورم شخص ”الكساندر دوم“ با دستان خود مرا خفه خواهد كرد به همين جهت فقط شروع به دفاع از خود نمودم و گفتم: اسلام آوردن من از روي تزوير و نيرنگ بود تا بتوانم در هر محفل و مجلسي وارد شوم و زمام سياست ايران را در دست بگيرم و به ظاهر مسلمان شدم تا به نتيجه‌ي دلخواه برسم و همان‌طوري كه مي‌خواستم، شد. شما به گزارش‌هايي كه پيش‌تر داده‌ام و به كارهايي كه انجام داده‌ام مراجعه كنيد و بالاخره من با هزار دليل خدمات خود و كج فكري مخالفم را ثابت كردم آري، ‌بعد از چند ماه كه در كارهاي گذشته ي من مطالعه مي‌كردند، همگي به خدمات ارزنده‌ي من اعتراف كردند و تمام كارهاي من قابل اثبات بود. با اين همه اگر بعضي از دوستانم در دربار نبودند، پاداش تمام زحمت‌هاي با ارزش من چيزي‌ به جز اعدام و كشته شدن نبود در آن‌جا به ياد صحبت‌ها و نصيحت‌هاي “سرجان ملكم” وزير مأمور انگليس افتادم كه به من مي‌گفت نتيجه‌ي كوشش‌ها و كارهاي خود را به زودي در كشور خود بر عكس خواهي ديد و در ايران باعث رقابت و دشمني ”كراف سيمنويچ“ خواهي شد روزي ”سرجان ملكم“ از من هنگام ملاقات با استادم شيخ محمد درخواست كرد تا فرزندم ”علي كينياز“ را ببيند و با همديگر قليان محبتي بكشيم معلوم شد كه جناب سفير، يعني سرجان ملكم، از تمام اوضاع سفارت روس باخبر است و حتي از كارهاي شخصي و اوضاع داخلي من نيز خبر دارد من در جواب او عذر خواستم و گفتم: مي‌دانم كه سفير ”كراف سيمنويچ“ با من دشمن است واين ملاقات برايم گران تمام خواهد شد و نفعي ندارد و ممكن است مرا زنداني كند و به قتل برساند؛ او نيز بعد از اين سخن ديگر چيزي‌ نگفت هر ماه از سوي دوستان تهراني نامه‌هايي مي‌رسيد و همگي مرا به تهران دعوت مي‌كردند، حتي بعضي از شكم‌پرستان مانند ”ميرزا رضاقلي“ و ”ميرزا حسين علي بهاء“ و بعض ديگر مرا به صرف حليم بوقلمون و ته‌چين پلو و پلوفسنجان دعوت مي‌كردند تا به ايران برگردم، اما اظهار دوستي و علاقه‌ي بيشتر آنان براي گرفتن سكه‌هاي طلا بود، همان‌طوري كه اظهار نفرت آنان از ”كراف سيمنويچ“ نيز به علت قطع مستمري آنان بود بيشتر نامه‌هاي رفقا، اخبار فتح هرات و افغانستان و مطيع شدن دولت آن‌ها را در بر داشت. من نيز فرصت را غنيمت شمرده و تمام آن اخبار را به عرض امپراطور رساندم و پيشنهاد كردم و گفتم: مساعدت كردن دولت ايران در اين زمان لازم است و بايد محمدشاه را از نظر مالي و نظامي‌تقويت نمود، زيرا كه اين پيروزي‌ها با وجود محمد شاه و سلسله‌ي قاجار به نفع امپراطوري روس مي‌باشد. اما بعد از تشكيل شدن مجلس شورا، وزير خارجه با اين كار مخالفت كرد و گفت: در اين زمان نبايد با دولت انگليس مخالفت كرد به علاوه معلوم نيست كه دولت ايران بعداز قوي شدن، قول و قرارهاي پنهاني را فراموش نكند. من هزار دليل آوردم كه محمدشاه باوفا است ولي سخنانم اثري نبخشيد حتي هنگامي‌كه كشتي‌هاي انگليسي جزيره‌ي خارك را اشغال كردند و اين امر باعث اختلافاتي در ايران شد، روسيه هيچ مساعدت و كمكي به دولت ايران نكرد و دولت ايران با كمال نااميدي مجبور به ترك سرزمين‌هاي به‌دست آمده، شد و با تحمل ضرر سنگين و بدون گرفتن هيچ نتيجه‌اي، ارتش خود را از سرزمين افغان عقب راند و در طول اين مذاكرات بر من معلوم گشت كه اكثر مسئولين ما رابطه‌ي سري با دولت انگليس دارند و اخبار سري را به آن دولت گزارش مي‌دهند آري من با هر وسيله‌اي كه مي‌توانستم براي مسئولين وزارت خارجه استدلال آوردم كه اين خرج‌ها و كمك‌هايي كه به ايران مي‌دهيم بسيار ضروري است بلكه هر چه بيشتر خرج كنيم سود بيشتري مي‌بريم و به هر حال وزارت خارجه را قانع ساختم كه حقوق ماهانه‌ي افرادي از نزديكان مرحوم استاد محمد و نيز ميرزا حسين علي بهاء و برادرش و عده‌اي ديگر را مانند گذشته پرداخت نمايد. آن‌ها نيز اخبار را براي من در روسيه مي‌فرستادند من چند ماه در وزارت خارجه مشغول ترجمه‌ي اين نامه‌ها و نوشته‌ها بودم و دستورهاي لازم را از روسيه براي اين رفقا مي‌فرستادم و از طريق اين نامه‌ها از اوضاع سفير در تهران با خبر مي‌شدم اثاثيه‌ام در تهران نيز به وسيله‌ي يك تاجر آذربايجاني كه دوستم بود به من رسيد و دوستانم تمام اثاثيه‌ي خانه و لباس‌هاي آخوندي و لباس‌هاي زنم ”زيور“ حتي چادر و شلوار، جوراب و همچنين بادبزن‌هاي حصيري كه از برگ‌هاي درخت خرما ساخته شده بود و نيز مسواك و مهر و تسبيح و هرچه در آن‌جا داشتم را برايم فرستادند شبي از شب‌هاي زمستان لباس آخوندي را به تن كردم و نزد عمويم كه همنشين امپراطور بود رفتم، با ديدن من خيلي تعجب كرد و به شدت خنديد، اما من با كمال وقار هيچ صحبتي با او نكردم و مانند يكي از علماي تهران او را تحقير مي‌نمودم آري روزي خود و همسرش هنگام صبح به منزل ما آمدند، همين كه آن همه لباس‌هاي زنانه را مانند ترمه‌ي كشميري و طلابافت‌هاي اصفهاني و مخمل‌هاي كاشاني و چادرهاي يزدي و شلوار و جوراب‌هاي پشمي و اطلسي و بافتني‌هاي ابريشمي كه همه متعلق به همسرم زيور بود، مشاهده كرد به من پيشنهاد داد كه نمونه‌اي از اين لباس‌ها را به يكي از زن‌ها بپوشانم و خود نيز يكي از لباس‌هاي اعلاي آخوندي را بپوشم و شب يك‌شنبه در قصر تابستاني امپراطوري حاضر شوم، من نيز پذيرفتم و زني را كه به قد و قامت همسرم بود پيدا نمودم و روز و شب آداب زن ايراني و طريقه‌ي پوشيدن لباس و چادر و شلوار و جوراب و طرز انداختن روبند و برداشتن آن و چگونگي بيرون گذاشتن چشم و ابرو و نيز چند جمله‌ي فارسي را به او تعليم دادم در شب يك‌شنبه هفتم ماه فوريه سال 1838 به همراه همسر ناشناسم كه به او لباس‌هاي ايراني از چادر و شلوار طلايي و ترمه‌ي كشميري و روبند و كفش زردرنگ پوشانده بودم، در قصر امپراطوري حاضر شدم و از علماي ايران تقليد كردم و همسرم را با عصا زدم، او مانند شغال ناله مي‌كرد و در نتيجه نمايش عجيبي شد، ‌اثر اين تلقين و نمايش از تمام كارهاي من در طول پنج سال در ايران بيشتر بود و باعث شد مورد توجه بي‌حد امپراطور قرار گيرم. بعد از اين بيشتر خدمت امپراطور مي‌رسيدم شخص امپراطور كارها و برنامه‌هاي مرا در ايران مورد مطالعه قرار داد و اين خدمات مورد توجه زياد او قرار گرفت سفر به عتبات من در جلساتي كه حضور پيدا كردم پيشنهاد دادم كه عتبات مقدسه، مركز سياست ايران و هند است، ‌آن‌ها نيز به من اجازه دادند كه به آن‌جا بروم و درس اجتهاد را كه عبارت از فقه و اصول و اخبار است، تكميل نمايم و برنامه‌هايي را كه در ايران داشتم تعقيب كنم و نتيجه‌ي مطلوبي براي امپراطوري، بهتر از آن‌چه در ايران به دست آورده بودم، به دست آورم و اوضاع سياسي آن‌جا را كه مهم‌تر از ايران بود، به دست بگيرم و تحت كنترل خود قرار دهم خلاصه اين‌كه من طبق فرمان امپراطوري در اواخر سپتامبر با يك حقوق كافي از روسيه به عتبات عاليات رفتم و با لباس روحانيت و نام مستعار ”شيخ عيسي لنكراني“ وارد كربلاي معلّا شدم خانه‌اي را كه مطابق ميلم بود اجاره كردم و در درس حجت‌الاسلام سيد كاظم رشتي شركت نمودم. با بعضي از طلبه‌ها رفاقت گرمي‌برقرار كردم و با دقت مشغول درس خواندن شدم. اغلب در جلسه‌ي درس حاضر مي‌شدم. پس از مدتي مورد توجه آن استاد محترم قرار گرفتم، اما در عين حال او به من مانند ديگران نگاه نمي‌كرد، گويا از درون من خبر داشت و از ضمير من آگاه بود و اطمينان به من نداشت. در هنگام پاسخ به سؤال‌هايم با چشم ترديد به من نظر مي‌افكند، مانند اين‌كه مي‌دانست درس خواندن و مطالعه كردن من دروغين است اما من هيچ خجالت نمي‌كشيدم و با كمال وقاحت و پررويي سؤال‌هاي ديگري مطرح مي‌نمودم آشنايي با سيد علي محمد باب (از رهبران معروف فرقه بابيت نزديك خانه‌ي من، خانه‌ي طلبه‌اي به نام سيد علي محمد بود، او اهل شيراز و از بقيه‌ي طلبه‌ها، پول‌دارتر بود. پدرش در شيراز كاسب بود و حقوق مناسبي براي او مي‌فرستاد، محاسن او كم پشت و طلايي بود و چشم و ابرويي زيبا و بيني كشيده و قامت بلند و لاغري داشت و بسيار خون‌گرم بود علاقه‌ي زيادي به قليان داشت و به من اظهار دوستي زيادي مي‌كرد من تصور مي‌كردم كه اين رفت و آمد او با من شايد به سفارش سيد رشتي باشد تا از من اطلاعاتي كسب نمايد، اما طولي نكشيد كه فهميدم هوش و ادارك من باعث توجه او به من شده است من نيز با گرمي‌و كمال صميميت با او طرح دوستي ريختم و علاوه بر اين با گروهي از طلبه‌هاي شيخي مذهب نيز رفت و آمد داشته و انس گرفته بودم زيرا آنان در ميان شيعه ايجاد اختلاف كرده بودند و من به اصطلاح به سوي ركن چهارم1 ميل پيدا كرده بودم و به قول سيد علي محمد جزء گروه “كاسه از آش داغ‌تر” شده بودم، زيرا اين دسته افراد در حق امامان دوازده گانه بيش از حد، غلو مي‌كردند سيد علي محمد خيلي اهل مزاح بود و مي‌گفت: خود اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) اعتراف مي‌نمود كه من غلامي‌از غلامان محمد; هستم، اما اين گروه مي‌گويند كه از همه‌ي علما و حكما بالاتر بود، من كه به حقيقت اسلام به خوبي آشنا بودم و ديگر به توضيح‌هاي او احتياجي نداشتم، با حال تعصب به او گفتم: من حق را به آنان مي‌دهم و آنان را دوستان خود مي‌دانم. فردا ديدم تمام شيخي مذهب‌ها با من به گرمي‌دوستي و رفاقت مي‌نمايند و محبت آنان به من افزون گرديده است سيد علي محمد نيز دوستي با من را كنار نگذاشت و بيشتر از گذشته مرا مهمان مي‌كرد و با يكديگر قليان محبت مي‌كشيديم، او بسيار باهوش و بي‌قيد و در عين حال فرصت طلب و سست اعتقاد بود و به طلسم و دعا و رياضت و جفر و غيره عقيده داشت همين كه فهميد در علم حساب و جبر و نسبت و هندسه مهارت دارم، براي رسيدن به اهداف خود شروع كرد نزد من حساب بياموزد. اما با آن هوشي كه داشت با هزاران مشقت چهار عمل اصلي رياضيات را ياد گرفت.2 و در آخر گفت: مغزم استعداد رياضيات و حساب را ندارد شب‌هاي جمعه همراه تنباكو چيزي‌ را شبيه موم بر سر قليان قرار مي‌داد و بدون اين‌كه اعتنايي به من نمايد مي‌كشيد به او گفتم: چرا به من نمي‌دهي؟ گفت: ‌تو هنوز لايق اسرار نشده‌اي تا از اين قليان بكشي، پس اِصرار نمودم تا اين‌كه به من داد و كشيدم. دهان و تمام روده‌هايم خشك گرديد و تشنگي شديد و خنده‌ي زيادي به من دست داد. او به من شربت آبليمو و مقدار زيادي شير داد، ولي من تا نزديك صبح مي‌خنديدم روزي درباره‌ي آن چيز از او سؤال كردم گفت: اين ماده به عقيده‌ي عرفا ”اسرار“ است و به گفته‌ي مردم حشيش است و از برگ شاه‌دانه گرفته مي‌شود من دانستم كه تنها فايده‌ي اين ماده اين است كه باعث پرخوري و خنده‌ي زياد مي‌گردد ولي سيد مي‌گفت: به اين وسيله مطالب دقيق و اسراري برايم آشكار مي‌شود علي الخصوص هنگام مطالعه، بي‌نهايت دقيق مي‌شوم به او گفتم: پس چرا هنگام فراگيري حساب، آن را استعمال نمي‌كني؟ خوب است از آن بكشي تا مطالب را خوب درك كني او گفت: ‌من حال يادگيري حساب را ندارم، او همواره در اثر كشيدن حشيش بي‌حال بود و رغبتي به درس و مطالعه نشان نمي‌داد ادامه در قسمت پنجم پي نوشت‌ها 1- ركن چهارم يكي از اصطلاحات رايج ميان فرقه‌ي شيخيه است 2- اين مسأله نشان مي‌دهد‌ كه او كودن بوده است نه بسيار باهوش قسمت پنجم ‌سرگشتگي بشر در غيبت امام (عليه السلام) مقدمه و خلاصه مطالب قبل كينياز دالگوركي جاسوس دولت روسيه تزاري توسط شيخ محمد (از مريدان حكيم گيلاني) به دروغ، اسلا‌م آورد و با خواندن دروس حوزوي نزد او به كسوت روحانيت در آمده و با برادر زاده اش زيور ازدواج كرد. او چنان رفتار مقدس مأبانه و تظاهر به آداب روحانيت داشت كه توانسته بود علما را نيز فريب دهد و در تدارك تربيت كردن جاسوساني زبردست چون ميرزا حسينعلي بها و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل (بنيان گذاران فرقه ضالّه بهائيت) بود تا آن‌ها را ستون‌هاي اصلي فرقه ضالّه بهائيت قرار دهد. او با اعطاي هدايا به درباريان و صاحب منصبان نفوذ فوق‌العاده اي در دربار ايران پيدا نمود. پس از فوت زن و فرزندش به روسيه بازگشت و از آن‌جا طي مأموريت جديدي راهي عتبات عاليات شد و با سيد علي محمد باب آشنا شد و اينك ادامه داستان به نقل از كتاب كينياز دالگوركي ترجمه ”حيدر بهرمن“ كه اصل آن در مجله‌ي ”الشرق“ اتحاد جماهير شوروي سابق به عنوان افشاي مفاسد رژيم سرنگون شده روسيه تزاري به چاپ رسيده است آغاز توطئه و دسيسه روزي يك طلبه‌ي تبريزي از ”سيد كاظم رشتي“ در مجلس درس سؤال كرد آقا! حضرت صاحب الامر(عليه السلام) كجا هستند و الآن در كجا تشريف دارند؟ سيد در جواب گفت: من نمي‌‌‌‌دانم، شايد الان در همين مكان درس حاضر باشند اما من ايشان را نشناسم. در اين هنگام فكري مانند برق به ذهنم خطور كرد كه در آينده آن را توضيح خواهم داد به عنوان مقدمه اين را بگويم كه سيد علي محمد در اين اواخر در اثر تأثير كشيدن حشيش و تحمل رياضت‌‌‌‌هاي باطل حالت تكبر و جاه ‌طلبي و رياست پيدا كرده بود. بعد از آن سؤال و جواب در مجلس درس، من بي‌‌‌‌نهايت به سيد علي محمد احترام مي‌گذاشتم و در راه رفتن براي او حريم مي‌‌گذاشتم و او را با لقب ”جناب سيد“ مورد خطاب قرار مي‌‌دادم شبي از شب‌‌ها كه قليان حشيش كشيده بود و من از كشيدن خودداري كرده بودم، در حضور او خود را جمع كردم و با حال خشوع و خضوع گفتم صاحب الامر بر من لطف و مرحمت بفرما! بر من پوشيده نيست كه: ”تو اويي و او تويي”. سيد تبسمي كرد و هيچ سخني نگفت؛ نه نفي و نه اثبات و بيشتر توجهش به رياضت كشيدن بود و من مصمم بودم كه بساطي در مقابل شيخيه پهن نمايم و در شيعه اختلاف ديگري ايجاد كنم. گاهي سوالهاي ساده ‌اي از سيد مي‌‌پرسيدم و او نيز جوابهاي نامربوطي كه از فكر حشيشي او تراوش مي‌‌كرد، مي‌‌داد؛ و من با كمال تعظيم و احترام مي‌‌گفتم: تو همان دروازه علم هستي اي صاحب الزمان پنهان شدن و خفا، بس است خود را از من مخفي نكن روزي سيد باب از حمام بيرون آمد و من باز همان كلمات مورد نظر را به او گفتم، او گفت جناب شيخ عيسي اين سخن ها را رها كن، صاحب الزمان از صلب امام حسن عسكري و حضرت نرجس خاتون است، او صاحب يد بيضا و داراي معجزه است، تو مرا مسخره مي‌‌كني و بازيچه قرار مي‌‌دهي من فرزند سيد رضا شيرازي هستم و مادرم رقيه معروف به خانم كوچك و از اهالي كازرون است. گفتم سيد و مولا، شما خود مي‌‌داني كه بشر هرگز نمي‌‌تواند هزار سال عمر كند و اين مقام موهبتي است كه خداوند به بعضي انسآن‌ها عطا مي‌‌نمايد و شما نيز سيد و از فرزندان اميرالمومنين عليه السلام هستي و براي من ثابت و مسلم شده كه تو درب علم و صاحب الزمان هستي و من دست از دامانت بر نمي‌‌دارم؛ به همين جهت سيد كه آزرده خاطر بود از من فاصله گرفت، اما من باز به منزل او رفتم و مطالبي را طرح نمودم از جمله از او درخواست تفسير سوره ”عم يتساءلون“ نمودم بدون اين‌كه احترام به او بگذارم، سيد نيز قبول نمود قليان حشيشي كشيد و شروع به نوشتن تفسير كرد؛ سيد هنگامي‌كه حشيش مي‌‌كشيد بسيار تند مي‌‌نوشت، به طوري كه در مجلس درس سيد كاظم از تند نويسان درجه‌يك بود اما خيلي از مطالب را خودم تصحيح مي‌‌كردم و به او مي‌‌دادم تا تحريك شود و اعتقاد پيدا كند كه باب علم است؛ بله سيد چه مي‌‌خواست و چه نمي‌‌خواست بهترين وسيله براي اين كار و اين هدف بود، به علاوه اين‌كه او هر لحظه رنگ عوض مي‌‌كرد و سست عنصر بود، لذا او را تحريك مي‌‌كردم، و از طرفي حشيش و رياضت كشي او نيز مرا ياري مي‌‌نمود، پس او تفسير سوره عم يا همان نبا را به من داد، من خيلي جاها را خط زدم و يا تصحيح نمودم و در عين حال معناي صحيح و قابل فهمي برايم نداشت اما من از روي نيرنگ از او خواستم كه دست خط مبارك او نزد من بماند و دست نوشته خود را به او دادم، او در اثر كشيدن دخانيات و حشيش قدرت بر مطالعه مجدد آن نداشت، هنوز از اين‌كه ادعاي امام زماني كند در ترديد و هراس بود و از اين‌كه به او صاحب الامر و امام زمان بگويند وحشت داشت و به من مي‌‌گفت: نام من مهدي نيست؛ من به او گفتم: من نام تو را مهدي مي‌‌گذارم، تو به تهران مسافرت كن، كساني كه ادعاي مهدويت كرده اند از تو بالاتر نيستند و مردم مشرق زمين داراي جن هستند، اگر تو او را به تصرف خود در نياوري ديگران تحت تسلط خود در مي‌‌آورند؛ من به تو قول مي‌‌دهم كه تو را ياري و مساعدت نمايم به طوري كه تمام ايران به تو ايمان بياورند، فقط تو خود را از حالت ترديد و ترس دور كن و هر ساعت رنگي نپذير مردم هر تر و خشكي كه تو بگويي قبول خواهند كرد، حتي اگر ازدواج خواهر و برادر را حلال كني. سيد خوب به حرف هايم گوش مي‌‌داد و بي نهايت مشتاق شده بود كه چنين ادعايي بنمايد اما جرأت آن را نداشت، من براي اين‌كه او را به اين كار ترغيب نمايم به بغداد رفتم و چند شيشه از شراب هاي خوب شيرازي تهيه نمودم و چند شب آن‌ها را به خورد او دادم، كم كم صاحب راز من شد و حقايقي را براي او بيان كردم، گفتم: جانم تمام اين حرف هايي كه در سر تا سر زمين گفته مي‌‌شود براي رسيدن به مال و جاه است، بدن ما از عناصر محدودي تركيب شده و اين افكار و عقايد زاييده شده بخار و نوع تركيب اين عناصر است، تو بحمد اللّه اهل حال هستي و مي‌‌داني كه اگر به عنوان مثال به اين ماده ذره اي حشيش اضافه كني يك سري مطالب دقيق و چيزهاي وهمي را درك مي‌‌كني و اگر كمي آب انگور بنوشي سر حال مي‌‌شوي و خواهان شنيدن و سرودن ترانه‌هاي دشتي مي‌‌گردي و اگر مقدار بيشتري از حشيش اضافه نمايي متفكر مي‌‌گردي و به اوهام خود اعتقاد پيدا مي‌‌كني؛ در جواب گفت: شيخ عيسي اين طور كه مي‌‌گويي نيست، زيرا اگر اين آثار از نحوه تركيب عناصر بدن باشد و اگر چنآن‌كه گفتيم اين آثار، آثاري است مادي همانا بايد مانند ماده محدود باشد و حال آن‌كه آثار و كارهاي انسان محدود نيست و حد و حصري ندارد، علاوه بر اين چه كسي اين ستارگان بي نهايت و اين همه منظومه ها و كرات آسماني و چيزهايي را كه سالهاي سال در حال گردش و حركت هستند و آنقدر زياد هستند كه دانشمندان از شمارش آنان عاجزند آفريده است؟ همان خداوند توانا و متعالي كه من و تو را داراي ادراك آفريد و ادراك او از همه بيشتر و قدرت او برتر است چطور نمي‌‌تواند عمر هزار ساله به كسي كه او را انتخاب كرده و برگزيده است عطا نمايد. گفتم جناب باب حقيقت برايم كشف گرديد و اين بيانات بر يقينم افزود و دانستم كه تو صاحب الزمان هستي و اگر الان نباشي در آينده خواهي شد؛ گفت: نه به خدا، من بارها به تو گفته ام من فرزند سيد پارچه فروش شيرازي هستم و تمام خاطرات كودكي تا به الان را به‌ياد دارم، من مسكيني بيش نيستم و علاقه مند به رياضت هستم، پس اين حرف‌‌ها را رها كن و مرا مسخره نكن. از او انكار و از من اصرار “علت پيروزي شيعه” پس به هر وسيله ‌اي كه بود رگ رياست طلبي و حب جاه طلبي او را پيدا كردم و كم كم او را تحريك نمودم تا اين‌كه ادعاي چنين امري را بر وي آسان ساختم من هميشه در فكر بودم كه چگونه عده ‌اي شيعه بر تمام گروه‌هاي اهل سنت و نيز بر امپراطوري بزرگي چون دولت عثماني غلبه كرده ‌اند و چطور اين گروه اندك با روسيه جنگيده ‌اند و تعداد زيادي از آنان را هلاك كرده ‌اند؟ و دانستم كه تمام اين‌ها به خاطر وحدت مذهبي آنان و به واسطه‌ي عقيده و ايمان‌‌شان به دين اسلام است و علت آن اين است كه هيچ گونه اختلاف مذهبي در آنان وجود ندارد. هر چند بعد از دوران صفويه نادرشاه در صدد بود كه آنان را متحد سازد، اما نيرنگ بعضي از جاهلان و سياست‌‌هاي بيگانه مانع شد و باعث انشعاب آنان به گروه‌هايي به نام صوفي و شيخي و بهره ‌‌...‌‌ گرديد.1 شيعه نيز مانند اهل تسنن داراي شعبه‌هاي مختلفي گرديده است، من نيز در صدد ايجاد آيين ديگري بودم كه مرز نمي‌‌شناخت و مخصوص يك وطن نبود، زيرا تمام فتوحات به خاطر حب وطن و وحدت مذهبي بوده است. عامه مردم كه بين حق و باطل فرق نمي‌‌گذارند؛ فلان مرشد خر سوار هزاران نفر از مردم عادي را دور خود جمع نموده است، در ايران مرشد خاكساري كه هيچ علم و معرفتي ندارد حتي عم جزء را نيز نخوانده است، رئيس گشته و هزاران نفر از دراويش را افسار بسته و آنان را به گدايي و فقيري در دهات و روستاها از صبح تا شام وادار ساخته است، آنان نيز با اصرار از مردم چيز مي‌‌گيرند يا فلان ملاي بي سواد كه مردم را فريب مي‌‌دهد و آنان را به ايمان آوردن به خودش دعوت مي‌‌كند، يا فلان سيد مغول كه مردم را كتك مي‌‌زند و با تكبر و غرور خمس اموالشان را از آن‌ها مي‌‌گيرد و مي‌‌گويد: از پنج انگشت شما يك انگشت آن مال من است ‌‌...‌‌و آخوند هر چه را مي‌‌خواهد حلال مي‌‌كند و هر چه را مي‌‌خواهد حرام مي‌‌كند و بر خلاف دستور اسلام گناهان كبيره را مي‌‌بخشد، او مي‌‌خواهد از پدران روحاني مسيحي عقب نماند؛ بنابراي ن من بهتر مي‌‌توانم به نفع دولتم ديني جديد اختراع كنم و اگر در بازار مذاهب رونقي پيدا نكرد، حداقل فرقه ‌اي ديگر مانند خاكساريه و دراويش و ساير فرقه ها اضافه مي‌‌نمايم؛ لذا مصمم بودم كه خواسته‌يا نخواسته اين سيد را به اين كار مشغول نمايم و بشارت دهنده درب علم يا صاحب‌‌الزمان قرارش دهم و ديني را تأسيس كنم كه آن را تحت نفوذ و اختيار خود قرار دهم در سال‌‌هايي كه در عتبات عاليات بودم نمي‌‌توانستم در فصل تابستان در نجف اشرف يا در كربلاي معلا بمانم، پس به شامات مي‌‌رفتم و چند ماهي در آن‌‌جا اقامت مي‌‌كردم، در آن سال‌‌ها اكثر مناطق حكومت عثماني را گشت زدم و براي ‌‌آن‌‌جا نيز فكر تازه ‌اي كردم: كردها همگي ايراني هستند و لازم است كه پايه‌هاي اتحاد مسلمين با ايجاد اختلافات قومي‌در هم فرو ريزد؛ اما نفوذ رقيب ما، انگليس در آن سرزمين‌‌ها از نفوذ ما هزار بار بيشتر بود و نفع او در اين بود كه خلافت اسلامي‌باقي بماند و دولت عثماني از بين نرود به علاوه اين‌كه ما در اين نوع سياست تازه وارد بوديم و اين كارها براي ما بسيار مشكل بود و لذا بايد توجه كامل مي‌‌كرديم تا اين بنا محكم گردد ”آغاز ادعاهاي سيد علي محمد باب“ به هر جهت من اين حقيقت را با سيد علي محمد در ميان گذاشتم وگفتم: پول وكمك نقدي از من باشد و از تو ادعاي مبشريت و بابيت و اين‌كه تو صاحب‌‌الزماني! آري با اين‌كه در ابتدا از اين كار اكراه داشت و از من اين پيشنهاد را نمي‌‌پذيرفت، اما من آن‌‌قدر در گوش او خواندم تا اين‌كه او را به طمع واداشتم و قانع نمودم، من به او گفتم: تو نمي‌‌داني كه پشت اين كلام من يك ارتش مجهز قرار دارد، به هر حال او را راضي كردم. او به بصره و از آن‌‌جا به بوشهر رفت و در ماه جولاي سال 1844 ميلادي چنانچه برايم نوشته بود مشغول رياضت شده و مرا به ايمان آوردن به خود دعوت كرد و من نيز پذيرفتم ادامه در قسمت ششم پی نوشت 1 ‌ –بهره از گروه‌هايي نيست كه بعد از نادر شاه متولد شده باشد بلكه در زمان فاطميين در مصر و افريقا وجود داشته ‌اند وصوفيه‌يك مذهب خاص اسلامي‌نيست و در ميان مذاهب منسوب به تشيع مذهبي به نام صوفيه وجود ندارد بله گروهي از عرفا هستند كه راه و روشي مخصوص به خود دارند و آنان اگر راه خاندان پيامبر (صلي الله عليه وآله) را در اصول وفروع بپيمايند پس جزيي از شيعيان اثنا عشري هستند والا شيعه نيستند چون شيعه كسي است كه به امامت بلا فصل حضرت علي عليه ‌السلام بعد از پيامبر (صلي الله عليه وآله) به سفارش ودستور ايشان عقيده داشته باشد و بعد از او امام حسن و امام حسين و نه امام از ذريه امام حسين (عليه السلام) را يكي يكي به امامت قبول داشته باشد كه دوازدهمين آنان همان مهدي منتظر است كه خداوند وعده داده است كه زمين را به دست او از عدل و داد پر كند پس از آن‌كه پر از ظلم وجور شده است قسمت ششم سرگشتگي بشر در غيبت امام (عليه السلام مقدمه و خلاصه مطالب قبل كينياز دالگوركي جاسوس دولت روسيه تزاري توسط شيخ محمد (از مريدان حكيم گيلاني) به دروغ، اسلا‌م آورد و با خواندن دروس حوزوي نزد او به كسوت روحانيت در آمده و با برادر زاده اش زيور ازدواج كرد. او چنان رفتار مقدس مأبانه و تظاهر به آداب روحانيت داشت كه توانسته بود علما را نيز فريب دهد و در تدارك تربيت كردن جاسوساني زبردست چون ميرزا حسينعلي بها و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل (بنيان گذاران فرقه ضالّه بهائيت) بود تا آن‌ها را ستون‌هاي اصلي فرقه ضالّه بهائيت قرار دهد. او با اعطاي هدايا به درباريان و صاحب منصبان نفوذ فوق‌العاده اي در دربار ايران پيدا نمود. پس از فوت زن و فرزندش به روسيه بازگشت و از آن‌جا طي مأموريت جديدي راهي عتبات عاليات شد و با سيد علي محمد شيرازي آشنا شد. كه بعدها او را با استفاده از ساده لوحي و جاه طلبي‌اش تشويق به ادعاي بابيت كرد و اينك ادامه داستان به نقل از كتاب كينياز دالگوركي ترجمه آقاي ”حيدر بهرمن“ كه اصل آن در مجله‌ي ”الشرق“ اتحاد جماهير شوروي سابق به عنوان افشاي مفاسد رژيم سرنگون شده روسيه تزاري به چاپ رسيده است ادامه مطلب ادعاي او اين بود كه نايب امام زمان (عليه السلام) و درب علم است! من در جواب نوشتم تو خود امام زمان هستي و اولين كسي كه به تو ايمان آورده است شيخ عيسي لنكراني است، (نام مستعار كينياز دالگوركي در عراق) همان كسي كه در كربلا با او هم حجره بودي، با او به حمام مي‌رفتي، قليان محبت مي‌كشيدي و آب انگور شراب شيرازي مي‌نوشيدي، بعد از اين‌كه او به ايران رفت من نيز بي‌درنگ در عتبات عاليات چنين شايع ساختم كه امام زمان ظهور كرده است و سيد شيرازي كه در درس سيد كاظم رشتي حاضر مي‌شد امام زمان است و مردم او را نمي‌شناخته اند. بعضي از مردمان احمق قبول مي‌كردند و بعضي كه او را خوب مي‌شناختند و مي‌دانستند كه او اهل حشيش وشراب بوده به ريش من مي‌خنديدند. تعدادي از طلبه ها كه خود را از اهل شام معرفي مي‌كردند ولي كم كم من فهميدم كه آنان وابسته به دولت رقيب ما انگليس و پيوسته مواظب من وكارهاي من بودنددانستند كه اين دسيسه كار من بوده است و حدس مي‌زدند كه من يكي از مهره‌هاي مهم دولت امپراطوري روس هستم و به همين جهت در صدد بودند كه نامه ها و نوشته‌هاي مرا به دست آورند. من هر ماه‌يك نامه به روسيه مي‌فرستادم، آن را در پاكت قرار مي‌دادم و روي آن مي‌نوشتم: برسد به دست عالم رباني آقاي شريعتمداري از طرف شيخ عيسي لنكراني؛ نامه‌هايم در روسيه بود و آن‌ها توسط يكي از تجار ارمني در بغداد به مقصد مي‌رسيد ولي تلگراف مفصلي كه توسط آقا محمد آذربايجاني فرستاده شده بود به دست آنان افتاد و من ديدم كه راهي جز اين ندارم كه مانند سيد علي محمد شبانه به ايران فرار كنم و از طريق تبريز به روسيه بروم، دوستان و رفقايم در ايران به سختي توانسته بودند كه "كراف سيمنويچ" را از مقام سفيري روسيه در ايران عزل كنند، به جاي او "كراف مدرن" را فرستاده بودند، من نيز به وزارت خارجه رفتم و به طور تفصيل خدماتم را در عراق گزارش دادم و در خواست كردم مرا به ايران به عنوان مأمور بفرستند، چون خدمات آشكاري به امپراطوري نموده بودم و در نظر شخص امپراطور فردي خدمتگزار بودم با اين‌كه در خواست سفير شدن را نداشتم و مانند اول به مقام جانشيني و مسئول دومي دفتر يا به عنوان مترجم سفارت كه به آن علاقه كافي داشتم قناعت كرده بودم، اما طبق دستورامپراطور، "كراف مدرن" را به روسيه احضار نمودند و مرا به جاي او نصب كردند ورود مجدد به ايران در اواخر ماه مه سال 1844 ميلادي وارد تهران شدم در اين سال در تهران و اغلب شهرهاي ايران بيماري وبا شايع شده بود و اللّه ‌وردي بيك گرجي كه‌يكي از اصحاب سرّ ما و امين محمدشاه بود دچار وبا شد و وفات نمود و همچنين حاج ميرزا موسي خان كه برادرزاده‌ي ميرزا ابوالقاسم قائم مقام و توليت آستانه‌ي مقدسه حضرت امام رضا(عليه السلام) را داشت و بسياري ديگر از دوستان قديمي همگي توسط وبا از دنيا رفته بودند من چند روز بعد از ورودم به ايران مشغول به مقدمات كار شدم و به درخواست شاه در لواسان خدمت او شرفياب شدم و چند روزي در آن‌جا ماندم و بعد از آن‌كه از شدت وبا كاسته شد در اوايل اكتبر به تهران بازگشتم. پس هر كدام از "ميرزا حسين علي بهاء" و برادرش "ميرزا يحيي صبح ازل) "بنيان گزاران فرقه بابيت و بهائيت)‌و "ميرزا قلي" و عده اي ديگر از دوستان آن‌ها دوباره شروع كردند نزد من بيايند اما از درب غير اصلي كه نزديك سكوي غسل اموات بود وارد سفارتخانه مي‌شدند "كربلايي غلام" همشيره زاده‌ي "شيخ محمد" همان كه برايم در حكم پدر بود تمام اموال او را فروخته بود پس من از روسيه بنّايي درخواست كردم و ساختمان جديدي ساختم و به سفارت رونق جديدي دادم و بارها تصميم گرفتم كه جاي مفصلي را به اسم عزاداري آماده كنم ولي از دربار روس و وزارت خارجه ترسيدم ولي در عين حال توسط "ميرزا حسين علي بهاء" در تكيه نوروزخان به مدت ده روز مجلس عزاداري مفصلي ترتيب دادم اما سيد علي محمد،‌در بوشهر مدت چند ماه مشغول رياضت بود و هنوز جرأت نداشت چيزي‌ اظهار نمايد و تمام وقت مشغول عبادت بود و بعد از دو ماه به طرف شيراز حركت كرد و در ميان راه كم كم ادعاي مبشريت و نيابت از امام زمان كرد تا به شيراز وارد شد در آن‌جا آهسته آهسته مقصود خود را عملي مي‌نمود و توانست عده اي از مردم عوام را گرد خود جمع نمايد. وقتي خبر آن به علما رسيد و از او توضيح خواستند، او انكار كرد؛ اما آن‌ها عده اي از اهل اطلاع را مأمور كردند تا نسبت به او اظهار علاقه و اخلاص نمايندو او نيز گول خورده و آن‌چه را كه از ديگران مخفي مي‌نمود براي آن‌ها اظهار مي‌داشت آنان نيز به علما خبر دادند؛ سر و صدا بلند شده و مسلمانان بر ضد او قيام كردند، اولين دسته اي كه با او مخالفت نمودند اقوام و خويشاوندان خود او بودند كه او را از خانه بيرون كردند دستگيري سيد علي محمد باب "حسين خان مختار" او را جلب نمود و در حضور علما او را محاكمه نمود و او در جواب هذيان مي‌گفت و اهل مجلس و خويشاوندان او حكم به سفاهت و ديوانگي او مي‌كردند. در عين حال جناب مختار، سيد بيچاره را چندين ضربه شلاق زد و چند ماهي او را زنداني كرد و سپس از شيراز اخراج نمود. بيچاره در حالي كه عاق والدين و دست خالي شده بود وارد اصفهان شد بي‌گمان در دل هزار مرتبه مرا لعنت مي‌كرد و پشيمان و شكست خورده شده بود. او آرزو داشت كه امام جماعتي در شيراز باشد و براي او ميسر نبود مع الوصف من مي‌خواستم او را امام زمان و درب علم يا حداقل نايب امام زمان قرار دهم همين كه مطلع شدم وارد اصفهان شده است نامه‌ي دوستآن‌هاي به معتمدالدوله استاندار اصفهان نوشتم و سفارش سيد را به او نمودم و گفتم: او از دوستان من است و صاحب كرامت مي‌باشد و لازم است كه تا در اصفهان است از او مراقبت نيكويي گردد ولي از بدشانسي "سيد معتمدالدوله" فوت كرد و سيد بيچاره دستگير و به تهران فرستاده شد، پس من به وسيله‌ي "ميرزا حسين علي بهاء" و برادرش "ميرزا يحيي" و عده اي ديگر سر و صدا راه انداختيم كه صاحب الامر را دستگير كرده اند حكومت او را به رباط كريم و از آن‌جا به تبريز و از آن‌جا به ماكو فرستاد اما دوستانم تمام كوشش و توان خود را صرف كردند و عده اي از افراد ساده لوح را تحريك نمودند، تا اين‌كه تعدادي از علماي زودباور مازندران و بعضي از اهل كاشان و تبريز و فارس و نقاط ديگر در ايران در برابر اين امر مقاومت و اعتراض كردند من ديگر بيش از اين قدرت نداشتم كاري انجام دهم زيرا سفير روسيه بودم و سفير انگلستان به شدت مراقب كارهاي من بود، پس بيش از اين صلاح نبود كه كاري انجام دهم. علاوه بر اين اگر سيد را در تهران نگه مي‌داشتند واز او سؤال‌هايي مي‌نمودند به طور قطع تمام حقايق را بازگو مي‌كرد و باعث رسوايي ما مي‌گرديد پس فكر كردم بهترين راه اين است كه او را بيرون از تهران بِكُشيم و سر و صدا و غوغا به راه بيندازيم. به همين منظور خدمت شاه رسيدم و گفتماين سيدي كه در تبريز است و ادعا مي‌كند صاحب الزمان است آيا راست مي‌گويد يا دروغ؟ گفت: من به وليعهد نوشته ام كه درباره‌ي او از محضر علما تحقيق كند و من منتظر جواب تحقيق هستم. تا اين‌كه خبر رسيد كه در محضر علما از او سؤال‌هايي نموده اند و او از جواب عاجز مانده است و در همان مجلس توبه و استغفار نموده است؛ پس تصميم گرفتم سيد را به هلاكت برسانم، به شاه گفتم: كه افراد مزدور و دروغگو بايد به جزاي اعمال خود برسند اما شاه در همين ايام عالم را وداع نمود و فوت كرد بعد از او ناصرالدين شاه دستور داد تا او را دار زدند جالب اين‌كه وقتي بالاي دار بود و به او تيراندازي مي‌نمودند، تير به طناب اثابت كرد و پاره شد و سيد روي زمين افتاد و با سرعت برخاست و به مستراحي كه در آن‌جا بود فرار نمود و مخفي شد و از ترس توبه و انابه مي‌كرد. به طور حتم در آن هنگام شيخ عيسي لنكراني (يعني من) ر‌ا لعنت مي‌كرده كه اين فكر را به مغز او وارد كرده است. هر طور بود به ناله‌هاي او توجه نكردند، باز او را به دار كشيدند و تا سرحد مرگ به او تيراندازي كردند خبر مرگ او در تهران به من رسيد من به "ميرزا حسين علي بهاء" و عده اي ديگر كه سيد را نديده بودند، گفتم: بايد غوغا و سر و صدا به راه بيندازيد ... عده اي ديگر تعصب ديني به خرج دادند و به طرف "ناصرالدين شاه" تيراندازي كردند و از اين رو افراد زيادي را دستگير نمودند و در اين ميان "ميرزا حسين علي بهاء" و تعداد ديگري كه از اصحاب سرّ من بودند دستگير شدند. من از آن‌ها حمايت كردم و با هزار مشقت اثبات كردم كه آن‌ها گناهكار نيستند و تمام كاركنان و مأموران سفارت حتي خودم شهادت داديم كه آن‌ها بابي نيستند. پس آنان را از مرگ رهانديم و به سوي بغداد فرستاديم ادامه در قسمت بعدی قسمت هفتم -آخرين قسمت سرگشتگي بشر در عصر غيبت امام (عليه السلام) مقدمه مطالب قبل كينياز دالگوركي جاسوس دولت روسيه تزاري توسط شيخ محمد (از مريدان حكيم گيلاني) به دروغ، اسلا‌م آورد و با خواندن دروس حوزوي نزد او به كسوت روحانيت در آمده و با برادر زاده اش زيور ازدواج كرد. او چنان رفتار مقدس مأبانه و تظاهر به آداب روحانيت داشت كه توانسته بود علما را نيز فريب دهد و در تدارك تربيت كردن جاسوساني زبردست چون ميرزا حسينعلي بها و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل (بنيان گذاران فرقه ضالّه بهائيت) بود تا آن‌ها را ستون‌هاي اصلي فرقه ضالّه بهائيت قرار دهد. او با اعطاي هدايا به درباريان و صاحب منصبان نفوذ فوق‌العاده اي در دربار ايران پيدا نمود. پس از فوت زن و فرزندش به روسيه بازگشت و از آن‌جا طي مأموريت جديدي راهي عتبات عاليات شد و با سيد علي محمد شيرازي آشنا شد. كه بعدها او را با استفاده از ساده لوحي و جاه طلبي‌اش تشويق به ادعاي بابيت كرد. سپس سيد علي محمد باب را به ايران فرستاد و شايعه كرد كه امام زمان ظهور كرده است؛ و ‌آنگاه به عنوان سفير روسيه وارد ايران شد و دست به تبليغات گسترده اي زد، سيد علي محمد (باب) نيز در شيراز ادعاي نيابت امام زمان را كرد كه با اعتراضات مردم مواجه شده و بعد از چندين ماه زنداني و خوردن شلاق، به اصفهان منتقل شد، بعد از آن دستگير و به تهران و از آن‌جا به رباط كريم و تبريز و باكو تبعيد گرديد. جاسوس روسيه شايع كرد كه امام زمان را دستگير كرده اند تا بالاخره عده اي از علماي ساده لوح مازندران و عده اي از اهالي كاشان و تبريز و فارس را تحت تأثير قرار داد، و وقتي شنيد كه او در محضر علماي تبريز توبه و استغفار كرده است، براي جلوگيري از رسوايي بيشتر، حكم اعدام او را از ناصرالدين شاه گرفت و سپس حسين علي بهاء‌ را به عنوان مهرهي اين نقشه انتخاب كرد. و اينك ادامه داستان به نقل از كتاب كينياز دالگوركي ترجمه آقاي ”حيدر بهرمن“ كه اصل آن در مجله‌ي ”الشرق“ اتحاد جماهير شوروي سابق به عنوان افشاي مفاسد رژيم سرنگون شده روسيه تزاري به چاپ رسيده است من به ميرزا حسين علي بهاء گفتم: برادرت ميرزا يحيي را پشت پرده مخفي نما و او را به عنوان كسي كه خداوند او را ظاهر مي‌سازد- يعني امام زمان- بخوان و نگذار كه او با احدي تكلم كند، اما ميرزا حسين علي مسن بود و از علم و اطلاع كافي نيز برخوردار نبود،‌ لذا تعدادي از اهل اطلاع را همراه او قرار دادم، اما آنان نيز نتوانستند منظورم را عملي سازند. من نيز چون شخصيتي مورد مراقبت بودم، امكان نداشت كه خود به اين راه برگردم پس چاره چيست؟ نمي‌شد نتايجي را كه با آن زحمت به دست آورده بودم، رها نمايم و از آن دست بشويم و به علاوه اين‌كه پول زيادي در اين راه خرج كرده بودم؛ البته همه را يك مرتبه نداده بودم، بلكه به عنوان حقوق ماهانه تدريجاً پرداخت مي‌كردم، زيرا مي‌ترسيدم اگر تمام پول را يكجا به حسين علي بهاء بدهم بگيرد و فرار كند پس زن و فرزند و تمام نزديكان و كساني را كه وابستهي به او بودند، به بغداد نزد او فرستادم تا به فكر پشت‌سر خود نباشد. آنان نيز در بغداد تشكيلاتي ايجاد كرده و براي او نويسندهي وحي قرار داده بودند. من نيز كتاب‌هايي كه از سيد نزدم باقي مانده بود، بعد از اصلاح و غلط‌گيري براي آنان فرستادم و دستور دادم نسخه‌هاي فراواني از آن تهيه كنند در هر ماه نوشته‌هايي تهيه مي‌نمودند و براي كساني كه گول سيد را خورده بودند، هر چند او را نديده بودند مي‌فرستادند، يكي از كارهاي روس در ايران تهيه همين نوشته ها و كارهاي بابيت بود، مردم فهميده، به آن كلمات سخيف و مزخرف مي‌خنديدند. ناچار ما عده اي از جاهلان و بي‌ارادگان را كه دنبال هر آوازي حركت مي‌كنند، جمع نموده بوديم و به هيچ وجه جرأت اين‌كه در مقابل اهل اطلاع و مردم فهميده چيزي‌ اظهار نماييم نداشتيم، زيرا اگر استقبالي هم مي‌نمودند، احتياج به دادن رشوه‌هايي گزاف داشت و من ديگر امكان آن را نداشتم، به علاوه ممكن بود پول‌ها را بگيرند و هيچ كمكي به ما ننمايند با وجود سفارت انگليس كه مراقب ما بود، كار ما مشكل‌تر بود؛ لذا صلاح در اين بود كه فقط عوام را جذب كنيم و با اندك چيزي‌ آنان را قانع سازيم هر كس كه آواره بود و در ميان اقوام و وطن خود شخصيتي نداشت، از ما طرفداري مي‌نمود. من مبلغ زيادي به عنوان زيارت كربلا براي حسين علي بهاء در بغداد مي‌فرستادم تا به آن‌ها بدهد، تا اين‌كه جمعي بي بضاعت به دور او جمع شوند، و من ماهانه براي او و اطرافيانش بين دو تا سه هزار تومان مي‌فرستادم، در اين بين دولت عثماني آنان را از بغداد به استامبول تبعيد نمود و از آن‌جا به ... دولت روسيه پيوسته آنان را تقويت مي‌نمود و خانه و مسكن براي آنان مي‌ساخت و قسمت عمدهي نوشته ها، توسط وزارت خارجه تهيه مي‌شد و ما آن‌ها را در پارچه‌هاي پاكيزه اي قرار مي‌داديم و به شهرها مي‌فرستاديم ... هر جوان عامي كه پدرش فوت كرده بود، به او مي‌گفتيم:‌ پدر تو بابي بود، تو چرا از پدرت پيروي نمي‌كني؟ و با همين نيرنگ و دسيسه ها افراد ساده لوح را در مسلك بابيت داخل مي‌كرديم و هر كس كه اين مذهب را نمي‌پذيرفت،‌ جمعيت بابي يعني همان كساني كه دور حسين علي بهاء جمع شده بودند او را به بي‌ديني و بي ارادگي متهم مي‌ساختند، يا به حد امكان او را جزء خود و حزب خود مي‌خواندند تا مسلمانان از او كناره گيري كنند و او بيچاره و مجبور شود كه داخل در حزب آنان گردد؛ تا اين‌كه بين ميرزا حسين علي و برادرش ميرزا يحيي بر سر رياست اختلاف ايجاد شد. ميرزا يحيي نتوانست تكبر برادرش را بپذيرد و من بعد از آن فهميدم كه اين اختلاف در اثر تحريك رقيب ما صورت گرفته بود. پس ميرزا يحيي از برادرش جدا شد و به جزيرهي قبرس رفت و در آن‌جا ازدواج نمود و متأهل شد و خود را "صبح ازل" ناميد. رقيب ما كه از ناشايستگي او بي‌خبر بود، مبلغ گزافي براي وي فرستاد و او تمام آن را صرف لهو و لعب نمود ميرزا حسين علي و پيروان او نيز به تحريك دولت ايران به "عكا" [1] تبعيد شدند و ما در صدد شديم كه عباس ميرزا كه معروف به عباس افندي شد و لقب "غصن الله الكبر" يعني شاخهي بزرگ خداوندرا به خود گرفت، واگذاريم تا درس بخواند، زيرا او از پدرش باهوش‌تر بود و خوب درس مي‌خواند و بسيار در تحصيل كوشا بود و زياد مطالعه مي‌كرد رقيبان ما سعي مي‌كردند كه نوشته‌هاي متضاد و متناقضي را كه به دست نويسندگان ما نوشته مي‌شد، افشا نمايند و اسم ميرزا يحيي (صبح ازل) را به عنوان وصي باب ترويج مي‌نمودند و ما مجبور شديم كه بابيت را به بهائيت تبديل نماييم. ميرزا يحيي كم كم مطالب سري را افشا مي‌نمود و رقباي ما اعتراف او را منتشر مي‌كردند و نزديك بود تمام زحمات ما كه با صرف پول‌هاي گزاف به اين‌جا رسيده بود به گفتارهاي ميرزا يحيي و اعترافات او به باد فنا داده شود فرقه ي بهايي بعد از وقوع اختلاف بين اين دو نفر، ميرزا حسين علي بهاء اسلوب را عوض نمود و خود را “من يظهره الله” يعني كسي كه خداوند او را ظاهر مي‌گرداند ناميد و بابيها ميرزا يحيي را عزل نمودند، اما من چه بگويم از جهالت و بي سوادي “من يظهره الله”؟ حتي نمي‌توانست نوشته‌هايي را كه آماده مي‌كرديم خوب بخواند، اما مع الوصف براي ريش جنباندن چند كلمه اي را نخود آش ما مي‌كرد. نوشته ها و تابلوهاي ما كه معمولاً بي معني بود با دخل و تصرفات او بي‌مزه تر و بي معناتر مي‌شد، ولي باز مردم متوجه نمي‌شدند و حق را از باطل تشخيص نمي‌دادند هر كس از تهران بهايي مي‌شد ما او را ياري و مساعدت مي‌نموديم و بهترين مبلغين ما بعضي از آخوندهاي نادان بودند كه به مجرد اين‌كه با كسي اختلافي داشتند او را به بابي يا بهايي بودن متهم مي‌كردند ما نيز از فرصت استفاده مي‌كرديم و آن افراد مورد اتهام قرار گرفته و طرد شده را ياري مي‌كرديم، آنان نيز پناهگاهي غير از ما نداشتند و به علاوه هر كسي را كه مي‌پسنديديم و مورد نظر ما بود از راه‌هاي سري بين او و آخوندها دشمني ايجاد مي‌كرديم تا او را به بابيت و كفر متهم سازند و ما بلافاصله او را به سوي خود دعوت مي‌كرديم و داخل در جمعيت خود مي‌نموديم اين امر بسيار آسان بود و اغلب كساني كه داخل در بهائيت مي‌شدند به دليل ترس از ظلم آنان بود زيرا آنان هرچند توبه مي‌كردند و مي‌گفتند: ما در واقع بهايي نيستيم و به دروغ داخل در آنان شده ايم، ولي باز اين نوع آخوندها و آشنايان از آنان نمي‌پذيرفتند و آنان را تكذيب مي‌كردند. ما به اين وسيله مي‌توانستيم در نظر دولت و مردم عادي، هر مجتهد و عالمي را متهم نماييم تا اين‌جا كار من به پايان رسيد و گزارش‌هاي خود را به دولت متبوعم ارسال كردم و در دين اسلام اختلاف جديدي ايجاد نمودم تا ببينم آن‌ها در آينده با اين دكّان و دين جديد چه خواهند كرد سخن آخر اين بود تمام آن‌چه در اعترافات جاسوس روسيه تزار در نحوه ي پيدايش فرقه ضاله ي بهائيت بيان شده بود و چنآن‌كه ملاحظه مي‌فرماييد شياطين جني و انسي اين فرقه را پديد آوردند تا به مصداق آيه شريفهي: “ولاقعدن لهم صراطك المستقيم:” راه راست و صراط مستقيم يعني امام زمان (عليه السلام) را از پيش روي مردم بردارند. در اين آيه شريفه شيطان به خدا گويد: “من حتماً بر سر راه بني آدم مي‌نشينم و آنان را از رفتن به سوي آن‌چه نمايندگان تو [انبياء و جانشينان معصوم انبياء] مي‌گويند باز مي‌دارم هر چند آنان در اين راه به طور كامل موفق نشدند اما اين عدم موفقيت مرهون زحمات و رنج‌هاي فراوان انبياء و ائمه اطهار و در عصر حاضر علماي راستين شيعه و فداكاري‌هاي شيعيان حقيقي اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) بوده كه مانع نقشه‌هاي شيطان گرديده است، اميد آن‌كه شيعيان اهل بيت(عليهم‌السلام) هر روز بيش از گذشته در پاسداري از حريم وحي و خاندان رسالت(عليهم‌السلام) هوشيار و فعال بوده و هيچ‌گاه اجازه ندهند شيطان مردم را از امام زمان (عليه السلام) منحرف نمايد پي‌نوشت‌ها [1]- شهري است در فلسطين كه اعراب آن را در سال 638 ه. فتح كردند و معاويه آن را ساخت پایان


17:55 | منتظر |